اگر شهید نشوی، در قیامت از آنها چیزی کم داری و من نمیخواهم این صحنه را ببینم.
شهید همت:هرگاه راه را گم کردید...
شهیدی که بعلت لو ندادن عملیات زنده سرش را بریدند
(شهید مدافع حرم که اذن رفتن را در خواب از رهبر معظم انقلاب گرفت)‼️
با اصرار های او در محل کارش تصویب شد که جمعه ها هم سر کار بیایند
حاجقاسم نسبت به تربیت بچههایش حساس بود
خاطره ای از شهید حسین فهمیده
*شهیدی که در قبر اذان گفت و سوره مبارکه کوثر را تلاوت کرد.*
بگی چی شد که شهیدا شهید شدن؟ میگم یه روده راست تو شِکَمِشون بود
✍شهید دکتر چمران میگفت: توی کوچه پیرمردی دیدم که روی زمین سرد خوابیده بود ...سن و سالم کم بود و چیزی نداشتم تا کمکش کنم؛ اون شب رخت و خواب آزارم می داد! و خوابم نمیبرد از فکر پیرمرد ... رخت و خوابم را جمع کردم و روی زمین سرد خوابیدم می خواستم توی رنج پیرمرد شریک باشم اون شب سرما توی بدنم نفوذ کرد و مریض شدم ... 🌷اما روحم شفا پیدا کرد🌷 چه مریضی لذت بخشی ... 💓 #شهدا_را_یاد_کنیم 💓 #با_ذکر_صلوات #محسن_پوراحمد_خمینی #کانال_تربیتی_همسران_خوب @hamsaranekhoob
پیشگویی شهید جهاد مغنیه
چشمک!
#شهیدی_که_ﺑﻪ_ﺩﺳﺘﻮﺭ_ﺻﺪﺍﻡ #ناجوانمردانه_ﺑﺪﻧﺶ_ﺭﺍ_ﺩﻭ_ﻧﯿﻢ_ﮐﺮﺩﻧﺪ"
ایشان جواب دادند: چند کار را انجام بده هرکجا باشی #شهادت به دنبالت می آید
نوجوانی که با خیلی از همسالانش فرق داشت
خواب دیدم که جنازهای را در مقابل من گذاشتهاند
فقط #دم زدن از شهـدا افتخار نیست
🌹شهیدحمید طباطباییمهر:
فقط #دم زدن از شهـدا افتخار
نیست باید زندگــیمان حرفـمان
نگاهمان لقمههایمان رفاقتمان
#بـوی شـــــهدا را بدهد.
📩 #ڪـــلامشهـــید
💟 @YekJoreMarefat
🌹شهید حاج حسین خرازی:
هرچه که میکشیم و هرچه که
بر سرمان میآید از #نافرمانـی
خـداست و همه ریشه در عــدم
رعایت حلال و حرام خدا دارد.
📩 #ڪـــلامشهـــید
⇝ @YekJoreMarefat
#وصیتنامه
شهادت را نه برای فرار
از مسئولیت اجتماعی ونه برای
راحتی شخصی میخواهم...
بلڪه ازآنجا ڪه شهادت
در رأس قله ڪمالات است
آن رامیخواهم...
#شهید_حجت_الله_رحیمی
@yavaran20
اگر پول وکار و زن و سلامتی میخواهید ، فقط باید بروید به درگاه خدا
باید با وسیله هم بروید به درگاه خدا
وسیله اش اول نماز است ....
🆔 @yavaran20
یه شب اومد به #خوابم و گفت #استاد!
گفتم بله
گفت مگه من #کربلا(سامرا) #شهید نشدم؟
گفتم بله
گفت مگه #ظهرعاشورا شهید نشدم؟
گفتم بله
گفت مگه همزمان #باسیدالشهدا (ع) شهید نشدم؟
گفتم بله
گفت پس چرا به من نمیگید #کربلایی؟
بعدش گفت بخدا من از همه مستحق ترم به #عنوان_کربلایی
راوی: پدر شهید #کربلایی_وحید_نومی_گلزار
#شهید_ظهر_عاشورا
@yavaran20
باور کنید که #جنگ است و جنگ امروز بسے سخت تر از #دفاعِ هشت ساله، #دشمن باتمام قوا از زمین و آسمان درحال حمله به مرزهای #اعتقادے و ایمانے ماست، #حرڪتے کنید.
#شهید_حامد_ڪوچڪ_زاده 🌷
@yavaran20
جاهایی که با او بودم گه گاه می دیدم کسی دست نیاز به سمتش دراز می کنه دست خالی بر نمی گشت.
یکبار در بازار کربلا غذا می خوردیم که شخصی آمد و گفت من گرسنه هستم و او همه ی آن چه را که برای خودمان سفارش داده بود بی کم و کاست برای او هم سفارش داد.
بهش گفتم آخه از کجا میدونی که یارو فیلم بازی نمی کنه؟
گفت من به فیلمش کاری ندارم. مگه وقتی ما از خدا چیزی می خواهیم نگاه میکنه ببینه ما لیاقتش رو داریم یا نه؟ خدا کریمه و به کرمش می بخشه نه لیاقت ما...
🌷شهید جواد حسناوی
در آخرین روزهای قبل از حرکتش به سوریه گفت که می خواهم به خواستگاری بروم و ما که از اعزام او به سوریه اطلاع داشتیم علت را جویا شدیم ، با صلابت جواب داد : 🌴🌹«ما مأمور به انجام تکلیف هستیم برادر، که نکند فردای قیامت به خاطر سستی در انجام تکلیف مورد بازخواست قرار )گیریم.»🌹🌴
او که میدانست ریا وکبر همانطور که موریانه چوب را از درون میخورد.اعمال خیر انسان را به تباهی میکشد ، از نفاق و ریا گریزان بود و می گفت : 🌴🌹«بگویید به این علت مقصدم را به کسی نگفته ام که تصور نشود خود را برتر شمرده ام.بلکه برای انجام وظیفه در این راه قدم گذاشته ام.»🌹🌴
در آخرین مکالمه ای که با شهید عزیز داشتم، به او گفتم: "قرار بود شهید بشی ، چی شد؟" گفت : 🌴🌹«ان شاءالله به کوری چشم دشمنان اسلام و مسلمین ، چند صباحی بیشتر باقی نمانده...»🌹🌴
و آری به واقع هم این چنین بود❗️او می دانست که آسمانی است و زمین گنجایش عظمتش را ندارد.
#شهید مدافع حرم محمد تاج بخش
@yavaran20
چرا بعضی ها لیاقتِ داشتن این ارثیه دختر پیامبر (ص) را ندارند.
می گفت یه چادر از حضرت زهرا (س) به خانم ها ارث رسیده است چرا بعضی ها لیاقتِ داشتن این ارثیه دختر پیامبر (ص) را ندارند.😔🍃
🌷 #شهیدمحمدرضادهقان
#شهید_دهه_هفتادی
@yavaran20
اگرخداوندلطف کردوشهادت را نصیبم کرد،بنده ازآن دسته شهدایی هستم که درآن دنیا یقه ی بی حجابها و آنهایی که ترویج بی حجابی میکنندمیگیرم.چشم،گوش،دهان وحرکت امام سیدعلی خامنه ای ولاغیر
شهیدجوادمحمدی
@yavaran20
_سه برادری که باهم شهید شدند
⏰ توی یه ساعت، یه روز و یه گردان به شهادت رسیدن.
✅ هر سه هم برادرند.
❤️ مادر مهربونشون الان هم از دو پسر جانبازش، که یکی از آن عزیزان موجی هست نگهداری می کند.
💝 سلامت باشند.
#شهید_حسن_مظفر
#شهید_علی_مظفر
#شهید_حاج_شیخ_رضا_مظفر
💠 پاکدشت، شهدای مظفر
@yavaran20
گفتند:شهید گمنامہ😞
پلاک همـ نداشت...😣
اصلاًهیچ نشونهاے نداشت..😓
امیدواربودمـ روے زیرپیراهنیش اسمش رو نوشته باشه...😢
نوشته بود:"اگربراے خـ💚ـداست بگذار گمنـ🌷ـامــ بمانم"
مدافعــــان_حجاب
@modafean_hejjab💞
من هر وقت به عڪس یڪ شهید می رسم می گویم :
من هر وقت به عڪس یڪ شهید می رسم می گویم :
" السَّلامُ عَلیڪَ یا وَلیُّ اللّه "
و هر وقت به عڪس چند شهید می رسم می گویم :
" السّلامُ عَلیڪُم یا أولیاءَ الله
🌷 @yavaran20 🌷
سیدمرتضےآوینے
سیدمرتضےآوینے.
گوش ڪن
مےشنوے؟
ڪربلا وآن سوےٺرقدس
در انٺظار طلیعہداران هسٺند
هم آنان ڪہ راهگشای ٺاریخ
بہ سوےعدالت
موعود خواهند بود
آیا تو نیز بہ
خیل آنان پیوسته ای
@yavaran20
🌷✨ ابراهیم مجاب (فوق العاده تاثیر گذار)
کانال احکام کاربردی
🌷✨ ابراهیم مجاب (فوق العاده تاثیر گذار)
══❇️◁ﺍﺯ ﺗﻞ ﺯﯾﻨﺒﯿﻪ ﮐﻪ ﻭﺍﺭﺩ ﺣﺮﻡ ﺣﻀﺮﺕ ﺳﯿﺪﺍﻟﺸﻬﺪﺍ ﻋﻠﯿﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻣﯽﺷﻮﯼ ﺍﻭﻝ ﺑﺎﯾﺪ ﻗﺒﺮ " ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﻣﺠﺎﺏ " ﺭﺍ ﺯﯾﺎﺭﺕ ﮐﻨﯽ . ﺍﻣﺎ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﻣﺠﺎﺏ ﮐﻴﺴﺖ؟
══❇️◁ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﺩﺍﺷﺖ ﭘﯿﺮ ﻭ ﻓﺮﺗﻮﺕ، ﻫﺮ ﻫﻔﺘﻪ ﺷﺒﻬﺎﯼ ﺟﻤﻌﻪ ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ﺍﺩﺏ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ (ﺑﻪ ﻧﻮﺑﺖ) ﺑﺮﺩﻭﺵ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺯﯾﺎﺭﺕ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﯿﻦ ﻋﻠﯿﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ؛ ﺍﮔﺮ ﭼﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺍﺫﯾﺖ ﻣﯽ ﺷﺪ .
══❇️◁ﯾﮏ ﺷﺐ ﺟﻤﻌﻪ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﯾﺎﺭﺕ ﺑﺮﺩ، ﺩﺭ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﺕ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﻫﻔﺘﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ ﺑﯿﺎ ﻭ ﻣﺮﺍ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﻪ ﺯﯾﺎﺭﺕ ﻣﻮﻻ ﻭ ﺁﻗﺎﻳﻢ ﺍﻣﺎﻡﺣﺴﯿﻦ ﻋﻠﯿﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺑﺒﺮ
══✴️◁ﻭ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺩﺭﺩ ﮐﻤﺮ ﺭﻧﺞ ﻣﯿﺒﺮﺩ ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ﺍﺩﺏ ﻣﺎﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺩﻭﺵ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺭﺍﻫﯽ ﺣﺮﻡ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺩﺭﺩ ﺑﻪ ﻧﺠﻮﺍﯼ ﺑﺎ ﺍﻣﺎﻡ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ : ﺁﻗﺎ ﺁﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﺧﺪﻣﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻗﺒﻮﻝ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ ﺁﯾﺎ ﺍﻳﻦ ﺧﺪﻣﺖ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺯﺣﻤﺎﺕ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ؟ ﺁﯾﺎ ... ؟
══✴️◁ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻧﯿﺰ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺮ ﺩﻭﺵ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺑﯿﺦ ﮔﻮﺵ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﺧﺪﺍﯼ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍﺯ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﮐﻪ : " ﺍﻟﻬﯽ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﯿﻦ ﺟﻮﺍﺏ ﺍﯾﻦ ﺯﺣﻤﺖ ﻭ ﺧﻮﺑﯽ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺪﻫﺪ ﻣﺎﺩﺭ" ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺮ ﺩﻭﺵ ﻭﺍﺭﺩ ﺣﺮﻡ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﻀﺠﻊ ﺷﺮﯾﻒ ﻋﺰﯾﺰ ﺩﻝ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺳﻼﻡ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﯿﻬﻤﺎ
══✴️◁ﻣﯽﮔﻮید: " ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻋﻠﯿﮏﯾﺎ ﺍﺑﺎﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ " ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺣﺮﻡ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﺿﺮﯾﺢ ﻣﻄﻬﺮ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﺑﺲ ﺩﻝ ﻧﻮﺍﺯ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ: "
ﻭ ﻋﻠﯿﮏ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﯾﺎ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ "
══💟◁ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﺲ ﺑﺮﺧﯽ ﻋﻠﻤﺎ ﻭ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭ ﺣﺮﻡ ﺑﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﻭ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺳﻼﻡ ﺩﻫﺪ ﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﻧﺪ . ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﻣﺠﺎﺏ (ﯾﻌﻨﯽ ﺍﺟﺎﺑﺖﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺳﻮﯼ آﻗﺎ) ﻧﺎﻣﻴﺪﻧﺪ .
══💟◁ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻓﺖ، ﺑﻪ ﻫﺪﺍﯾﺖ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﯿﻦ ﻋﻠﯿﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺩﺭ ﻣﺤﻞ ﻓﻌﻠﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﮎ ﺳﭙﺮﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺍﻳﻨﮏ ﻫﺮﮐﺲ
ﺍﺯ ﺗﻞ ﺯﯾﻨﺒﯿﻪ ﻭﺍﺭﺩ ﺣﺮﻡ ﺷﻮﺩ، ﻻﺟﺮﻡ ۲ ﺑﺎﺭ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﺭﺍ ﺯﯾﺎﺭﺕ ﺧﻮﺍﻫﺪﮐﺮﺩ
══💟◁ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﻣﻮﺭﺩ ﺗﻮﺟﻪ ﺍﺋﻤﻪ ﻣﻌﺼﻮﻣﯿﻦ ﻋﻠﯿﻬﻢ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﯿﺮﯾﺪ، ﺍﺩﺏ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻭﺍﻟﺪﯾﻦ ( ﺯﻧﺪﻩ ﯾﺎ ﻣﺘﻮﻓﯽ ) ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻨﻴﺪ. ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻭ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺑﺨﯿﺮﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺍﻣﻮﻥ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﻗﯿﺪ ﺣﯿﺎﺕ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ؛ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺎﺩﯼ ﺭﻭﺣﺸﻮﻥ ﺻﻠﻮﺍﺕ.
🌷✨ @bayane_hokm
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
خاطره ای از یک پزشک متخصص اطفال
خاطره ای از یک پزشک متخصص اطفال
من دکتر س.ص متخصص اطفال هستم.
سالها قبل چکی از بانک نقد کردم و بیرون آمدم.
کنار بانک دستفروشی بساط باطری، ساعت، فیلم و اجناس دیگری پهن کرده بود.
دیدم مقداری هم سکه دو ریالی در بساطش ریخته است.
آن زمان تلفنهای عمومی با سکه های دو ریالی کار میکردند.
جلو رفتم یک تومان به او دادم و گفتم دو ریالی بده.
او با خوشرویی پولم را با دو سکه بهم پس داد و گفت: اینها صلواتی است!
گفتم: یعنی چه؟! گفت: برای سلامتی خودت صلوات بفرست و سپس به نوشته روی میزش اشاره کرد.
(دو ریالی صلواتی موجود است)
باورم نشد ولی چند نفر دیگر هم
مراجعه کردند و به آنها هم...
گفتم: مگر چقدر درآمد داری که این همه دو ریالی مجانی میدهی؟!
با کمال سادگی گفت:
۲۰۰ تومان که ۵۰ تومان آن را در راه خدا و برای این که کار مردم راه بیفتد دو ریالی میگیرم و صلواتی میدهم.
مثل اینکه سیم برق به بدنم وصل کردند، بعد از یک عمر که برای پول دویدم و حرص زدم، دیدم این دست فروش از من خوشبخت تر است که یک چهارم از مالش را برای خدا میدهد،
در صورتی که من تاکنون به جرأت میتوانم بگویم یک قدم به راه خدا نرفتم و یک مریض مجانی نیز نپذیرفتم.
احساساتی شدم و دست کردم ده تومان به طرف او گرفتم.
آن جوان با لبخندی مملو از صفا گفت: برای خدا دادم که شما را خوشحال کنم. این بار یک اسکناس صد تومانی به طرفش گرفتم و او باز همان حرفش را تکرار کرد.
من که خیلی مغرور تشریف دارم مثل یخی در گرمای تابستان آب شدم...
به او گفتم : چه کاری میتوانم بکنم؟! گفت: خیلی کارها آقا! شغل شما چیست؟! گفتم: پزشکم.
گفت: آقای دکتر شب های جمعه در مطب را باز کن و مریض صلواتی بپذیر. نمیدانید چقدر ثواب دارد!
صورتش را بوسیدم و در حالی که گریان شده بودم، خودم را درون اتومبیلم انداختم و به منزل رفتم.
دگرگون شده بودم،
ما کجا اینها کجا؟!
از آن روز دادم تابلویی در اتاق انتظار
مطبم نوشتند با این مضمون؛
"شبهای جمعه مریض صلواتی میپذیریم"
دوستان و آشنایان طعنه ام زدند،
اما گفته های آن دست فروش در گوشم همیشه طنین انداز بود و این بیت سعدی:
گفت باور نمی کردم که تو را
بانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفت این شرط آدمیت نیست
مرغ تسبیح گوی و ما خاموش...
راستى یک سوال:
شغل شما چیه؟!
@zojclub
🌹چہ آرزوهاے قشنگے مےڪردند و چقد زیبا اجابت مےشد ...
🌸 #حاج_احمد آرزو ڪرده بود :
بدست شقےترین انسانهاے روے زمین یعنے #اسرائیل_ها ڪشتہ بشم
و حالا دست اونهاست ...
🌸 #حاج_همت از خدا خواستہ بود :
مثل مولایم بدون سر وارد بهشت بشم
ترڪش خمپاره سرش رو برد ...
🌸 #شهید_برونسی همیشہ مےگفت :
دوست دارم مثل حضرت زهرا گمنام باشم
سالها پیڪرش مفقود بود ...
🌸 #آقا_مهدی_باڪری مےگفت از خدا خواستم :
بدنم حتے یڪ وجب از خاڪ زمین رو اشغال نڪنہ
آب دجلہ او رو براے همیشہ با خودش برد ...
🌸 #حاج_آقا_ابوترابی در مسیر پیاده روے مشهد مےگفت آرزو دارم :
در جاده عشق (مشهد) از دنیا برم
تو همون مسیر خدا بردش و روز شهادت امام رضا در جوار #امام_رضا دفن شد ...
👇👇👇👇👇👇👇
🔰 حاج حسین یڪتا :
میخواستن ؛
میشد ...
میخوایم !
نمیشہ ...
چہ ڪار ڪردیم با این دل ها ...
🌺 از خداوند بخوایم !
#دلامون را براے امام زمان علیہ السلام ، شش دانگ سند بزنہ ...
و براے این ڪار یاریمون ڪنہ...
ڪہ دست و پا و گوش و چشم و زبان جز براے رضاے حضرت حجت عج بہ حرڪت در نیاد !
🌺 ڪہ اگہ خداوند #راضے باشہ ...
#عاشق ما میشہ ...
و ان شاءاللہ عاقبتمون #شهادت ❤️
🌷ڪانال « در آرزوی شهادت »🌷
@dararezooyeshahadat
✍ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﯼ خونواده ﺷﻬﯿﺪی ﺧﺒﺮ ﺑﺪﯾﻢ...
ﮐﻪ ﺑﯿﺎیید ﺍﺳﺘﺨﻮﻧـﺎﯼ ﺷﻬﯿﺪﺗﻮنو ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ…
ﺩﺭ ﺯﺩﯾﻢ
ﺩﺧﺘﺮ خانومی ﺍﻭﻣﺪ ﺩﺭﻭ واﮐﺮﺩ...
ﮔﻔﺘﻢ:
ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ شهید بزرگوار نسبتی دارید؟
چطور مگه...؟!
ﺑﺎﺑﺎﻣﻪ...💔
ﮔﻔﺘﻢ: پیکرﺷﻮ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻥ،
میخوان ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﻇﻬﺮ ﺑﯿﺎﺭنش...
😭زد زیر گریه و گفت:
یه ﺧﻮاهشی ﺩﺍﺭﻡ...
ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍین ﻫﻤﻪ ﺳﺎﻝ ﺍﻭﻣﺪﻩ...
میشه به جای ظهر پنجشنبه،
شب جمعه بیاﺭﯾﺪﺵ...؟!
شب جمعه...💔
ﺗﺎﺑﻮتو ﺑﺎ ﺍﺳﺘﺨﻮنا،
بردﯾﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﺁﺩﺭﺱ...
ﺗﺎ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ...
ﺩﯾﺪﯾﻢ ﮐﻮﭼﻪ ﺭﻭ ﭼﺮﺍغونی کردن...
ﺭﯾﺴﻪ ﮐﺸﯿﺪن...
کوچه ﺷﻠﻮغه و مردم ﻣﯿﺎﻥ و میرﻥ
ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺟﻠﻮ و پرسیدیم
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﭼہ ﺧﺒرررﻩ…؟!
💞ﻋﺮﻭسی ﺩﺧﺘﺮ ﺍﯾـﻦ ﺧﻮﻧہ ست…!
ﺗﺎ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﯾﻢ
ﺩﯾﺪﯾﻢ...
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﺎ ﭼﺎﺩﺭ ﺩﻭﯾﺪ ﺗـﻮ ﮐﻮﭼﻪ و داد میزد:
ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ کجا میبرید...؟
ﻧﺒﺮﯾـﺪش...😭
یه عمر ﺁﺭﺯﻭم بود که ﺑﺎﺑﺎﻡ...
ﺳﺮ ﺳﻔﺮﻩ ی ﻋﻘﺪم باشه...
ﻣﻦ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ ﮔﺮﻓﺘﻢ...
ﺑﺎﺑﺎﻡُ ﺑﯿﺎﺭﯾﺪ...
ﺑﺎﺑﺎﺷﻮ ﺑﺮﺩﯾﻢ، ﭼﻬﺎﺭ تا تیکه اﺳﺘﺨﻮوﻥ ﮔﺬﺍﺷﺖ، ﮐﻨﺎﺭﺳﻔﺮﻩ ﯼ ﻋﻘﺪ...
استخوون دست باباشو برداشت…
کشید رو سرش و گفت:
"بابا جون…
ببین دخترت عروس شده…
برای بار سوم میپرسم:
عروس خانوم وکیلم...؟
با اجازه پدرم...بله...😭😭😭
@pelakkhaki
💥_چه امضا بکنی ،چه امضا نکنی ،من میرم!
💥_چه امضا بکنی ،چه امضا نکنی ،من میرم!
اما اگر امضا نکنی من خیالم راحت نیست.
رضایت نامه را
گذاشت جلوی مادرش.
مادر رضایت نامه را امضا کرد.
در دل مادر آشوبی به پا شد. .
💥-شاید هم جنازه ام پیدا نشه!
پسر از شدت شوق سر به سر مادرش میگذاشت.
💥-جنازه ام را که آوردند ، .
یه وقت خودت را گم نکنی
بیهوش نشی هااا .
👈چادرت را هم محکمتر بگیر!👉
.
سخنی با شهید :
⭕تو چه با غیرت نگران چادر مادرت بودی
وبرخی مردان شهر من چه راحت تر .
خودشان چادر از سر زنانشان برداشتند.
من از گفتن شرمنده ام شرم دارم!!!..😔 .
🌷 @pelakkhaki
اگه نبودن مدافعان حرم، لباس ناموس خیلی از این روشنفکرا، سر کلاشینکف بود!
❌بابا چیزی نشده تشتشک های همه پریده
همش فیلم بود!
تیاتر بود آقا!
داعشی در کار نبود، همه عینه نقی معمولی بازیگر بودن!
جلوی دوربین فیلم بازی میکردن!
❌پشت دوربین هم سیروس مقدم اشاره میکرد کات میکردن،همه عوامل فیلم کنار هم چایی میزدن
اون لگد هم اصلاً نخورد
پشت تلفن هم کسی نبود که بیاد سراغ بچه ها!
همش فیلم بود!
#سریال_پایتخت
❌اما واقعیت ماجرا میدونی کجاست؟
واقعیت ماجرا،تو بیابون های تنف و تلعفعر بود، اون جایی که داعش، محسن حججی رو زنده و زخمی و تشنه گرفتن!
اون جایی که این پاسدار انقلاب و مثل شیر شرزه تو چشم های دواعش نگاه میکرد و مرگ و به سخره گرفته بود!
❌واقعیت ماجرا خانطومان بود و لشگر 25 کربلا که 16 نفر از رعنا ترین جوانان این مملکت، که بعضی ها هم تازه داماد بودن مثل برگ پاییزی رو زمین ریختند!
واقعیت ماجرا رو باید از خانواده شهدا، از و همسر و مادر شهید حججی پرسید که وقتی عکس جوون رعناشونو، تو چنگال داعش دیدند، خنجر کفر و رو پهلوی جوونشون دیدن چی بهشون گذشت!
اونجا دیگه فیلمنامه و کارگردان نبود که کات بده!
سکانس یک بار فیلمبرداری میشد اونم توسط خوده خدا!
❌واقعیت ماجرا رو باید از همسر شهید حاج عباس عبداللهی پرسید که وقتی فیلم دوره کردن پیکر شهیدش توسط داعش و دید چی بهش گذشت!
واقعیت ماجرا رو باید از همسر شهید اسکندری پرسید که وقتی سر شوهرش رو روی نیزه دید چه حالی شد!
واقعیت ماجرا رو باید از اون نو عروسی پرسید که دو هفته قبل تو خرید عروسی بود و حالا باید بند های کفن و باز کنه تا مردشو برای آخرین بار ببینه!
واقعیت ماجرا رو باید سالها بعد از نوزاد چند ماهه شهید بلباسی پرسید که از چهار ماهگی یتیم شدن یعنی چی!
واقعیت ماجرا رو باید از دختر بچه های شهدای مدافع حرم پرسید که از الان تا شب عروسی باید ماکت بابا شونو بغل کنن!
واقعیت ماجرا رو باید از همسر تازه عقد کرده شهید سیاوشی شنید که ماشین عروسش کنار مراسم تشییع شوهرش پارک بود!
❌پسر جون اینا همش الکی بود!
فیلم اصلی رو مدافعان حرم زینب کبری بازی کردند که فیلمشون تو عرش اعلی اکران خصوصی بود برای خوده خدا، فرش قرمز شونم با خونشون رنگین شد و جایزه بهترین بازیگر مرد هم از دست های حضرت زهرا گرفتن!
آره داداش
اینا همه فیلمه!
قهرمان های اصلی جای دیگه ان!
اگه نبودن مدافعان حرم، لباس ناموس خیلی از این روشنفکرا، سر کلاشینکف بود!
@pelakkhaki
🌸هر وقت وارد اتاق مےشدم ، نیم خیز هم ڪہ شده ، از «جاش بلند» مےشد .
🔰 #احترام_بہ_والدین
🌸هر وقت وارد اتاق مےشدم ،
نیم خیز هم ڪہ شده ، از «جاش بلند»
مےشد .
🌿اگر بیست بار هم مےرفتم و مےومدم ، بازم بلند میشد !
🌸مےگفتم : آخہ علے جان مگہ من غریبہ هستم ؟!
چرا بہ خودت «زحمت» میدی ؟!
🔴👈مےگفت : «احترام بہ والدین دستور خداست .»
#خاطرات_ناب
🇮🇷«ڪانال در آرزوی شهادت»
💟 @DARAREZOOYESHAHADAT
خدا دیده نمی شود . پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد .
اول اینکه می گوید:
خدا دیده نمی شود . پس اگر دیده
نمی شود وجود هم ندارد .
دوم می گوید : خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند در حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد .
سوم هم می گوید : انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می دهد در حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام می دهد
بهلول که شنید فورأ کلوخی دست گرفت و به طرف او پرتاب کرد .
اتفاقا کلوخ به وسط پیشانی استاد خورد . استاد و شاگردان در پی او افتادند و او را به نزد خلیفه آوردند .
خلیفه گفت : ماجرا چیست؟
استاد گفت : داشتم به دانش آموزان درس می دادم که بهلول با کلوخ به سرم زد و الان درد می کند .
بهلول پرسید:
آیا تو درد را می بینی؟
گفت : نه .
بهلول گفت : پس دردی وجود ندارد .
ثانیا مگر تو از جنس خاک نیستی و این کلوخ هم از جنس خاک ...
پس در تو تاثیری ندارد .
ثالثا : مگر نمی گویی انسانها از خود اختیار ندارند ؟ پس من مجبور بودم و سزاوار مجازات نیستم .
استاد این ها را شنید و خجل شد
و از جای برخاست و رفت .
🌎 @ayatolah_mojtahedi⇜
#رضـــا_سگـــ_بـــاز(!) یه لات بود تو مشهد هم سگ خرید و فروش مےڪرد
✅ #از_فـــــرش_تا_عــــــرش
♨️ لطفا با دقت تا انتها بخوانید
#رضـــا_سگـــ_بـــاز(!) یه لات بود تو مشهد هم سگ خرید و فروش مےڪرد ، هم دعواهاش حسابـے سگے بود !!
یہ روز داشت مےرفت سمت ڪوهسنگے براے دعوا (!) و غذا خوردن ڪہ دید یہ ماشین با آرم ”ستاد جنگهاے نامنظم“ داره تعقیبش مےڪنہ .
شهید چمران از ماشین پیاده شد و دست اونو گرفت و گفت : ”فڪر ڪردے خیلے مَردے ؟!“
رضا گفت : برو ... بچہ ها ڪہ اینجور میگن ...!!!
چمران بهش گفت : اگہ مردے بیا بریم جبهہ !!
بہ غیرتش بر خورد ، راضے شد و راه افتاد سمت جبهه ...!
👈 مدتے بعد ....
شهید چمران تو اتاق نشستہ بود ڪہ
یہ دفعہ دید داره صداے دعوا میاد ..!
چند لحظہ بعد با دستبند ، رضا رو آوردن تو اتاق و انداختنش رو زمین و گفتن : ”این ڪیہ آوردے جبهہ ؟!“
رضا شروع ڪرد بہ #فحش دادن اما چمران مشغول نوشتن بود !
وقتے دید چمران توجہ نمےڪنہ ،
یہ دفعہ سرش داد زد :
”آهاے کچل با تو ام ...! “
یڪدفعہ شهید #چمران با #مهربانے سرش رو بالا آورد و گفت : ”بلہ عزیزم !
چے شده #عزیزم ؟ چیہ آقا رضا ؟
چہ اتفاقے افتاده ؟“
رضا گفت : داشتم مےرفتم بیرون ڪہ سیگار بخرم ولی با دژبان دعوام شد !!!!
چمران : ”آقا رضا چے میڪشے؟!!
برید براش بخرید و بیارید ....!“
👈چمران و آقا رضا تنها تو سنگر ...
رضا به چمران گفت : میشہ یہ دو تا فحش بهم بدے ؟! کِشیده اے ، چیزے؟!!
شهید چمران : چرا ؟!
رضا : من یہ عمر بہ هر ڪے بدے ڪردم ، بهم بدے ڪرده ....!
تا حالا نشده بود بہ ڪسے فحش بدم و اینطورے برخورد ڪنہ ....
شهید چمران : اشتباه فڪر مےڪنے ...! یڪے اون بالاست ڪہ هر چے بهش بدے مےڪنم ، نہ تنها #بدے نمےڪنہ ، بلڪہ با #خوبـے بهم جواب میده !
هِے آبرو بهم میده .....
تو هم یڪیو داشتے ڪہ هِے بهش بدے مےڪردے ولے اون بهت خوبـے
مےکرده..!
منم با خودم گفتم بذار یه بار یڪے بهم فحش بده و منم بهش بگم بلہ عزیزم ...! تا یڪمے منم مثل اون (خدا) بشم …!
👈 رضا جا خورد !....
..... رفت و تو سنگر نشست .
آدمے ڪہ مغرور بود و زیر بار ڪسے نمےرفت ، زار زار #گریہ مےڪرد !
تو گریہ هاش مےگفت : یعنے یڪے بوده ڪہ هر چے بدے ڪردم بهم #خوبے ڪرده ؟؟؟؟
✅ اذان شد ...
رضا #اولین_نماز عمرش بود . رفت وضو گرفت .
..... سر نماز ، موقع قنوت صداے گریش بلند شد !!!!
وسط نماز ، صدای سوت #خمپاره اومد . پشت سر صداے خمپاره هم صداے زمین افتادن اومد .....
رضا رو خدا واسہ خودش جدا کرد ......!
(فقط چند لحظہ بعد از #توبہ ڪردنش)
😭 یه توبہ و نماز واقعے ...
#خاطـرات_نـاب
@DARAREZOOYESHAHADAT🌸
🇮🇷ڪانـال در آرزوے شهادت👆🌷
شهیدی که باسربند یاحسین شناسایی شد
از عراقی ها پرسیدن این شهید ما که چیزی از خود ندارد چطور متوجه شدید ایرانی است؟
عراقی ها گفتن از سربند "یاحسین"
📎این شهید جزو شهدای گمنام است
نیمه های شب بود داشت با موتورش میرفت خونه🏍
نیمه های شب بود داشت با موتورش میرفت خونه🏍
تو راه میبینه چند تا پسر دارن به دوتا دختر اذیت میکنن😱 و میخوان به زور سوار ماشینشون کنن🚗
نمیتونه این صحنه رو تحمل کنه میره جلو بهشون تذکر میده❌
جر و بحث شروع میشه و دعواشون میشه 😑😱
همه دیگرو کتک میزنن یهو یکی از اون پسرا با قمه میزنه به شاهرگش و فرار میکنن😔😱😱😱
این اقا پسر بیست و چندساله و طلبه ما زمین میوفته😞
لباس سفیده یقه بستش😍 غرق خون میشه😢
چند ساعتی اونجا میوفته تا چند نفر میان پیداش میکنن و میبرنش بیمارستان اما هیچ بیمارستانی پذیرش نمیکنه 😏و میگن اگه تا نیم ساعت دیگه بستری نشه کارش تمومه😱😱 بالاخره یه بیمارستان قبول میکنه😰
یه پیرمرد به این اقا پسر قصه ما میگه حالا خوب شد اخه به تو چه ربطی داشت😤😒
پسر قصه با نیمه جون میگه حاج اقا اخه فکردم دختر شماست.....😇🙃
این گل پسر بعد از گذشت چند سال بخاطر عفونت ریه هاش شهید میشه😌💓
این اقا پسر باغیرت کسی نبود جز شهید علی خلیلی✌️👋
📎خواهرم چنتا اینجوری جوون بدیم تا تو حجابتو رعایت کنی؟
#شهیدعلےخلیلی
#سالروزشهادت
#یادش_باصلوات
🍃💟 @loveshohada28
#الله_اڪبر
خـ ـ ـواهـ ـ ـرم !!!!!!! اگر تیر تفنگ دشمن قـ ـ ـلـ ـ ـب شھدا را سوراخ ڪرد....
خـ ـ ـواهـ ـ ـرم !!!!!!!
اگر تیر تفنگ دشمن قـ ـ ـلـ ـ ـب شھدا را سوراخ ڪرد
تیر بی حجابی تو قـ ـ ـلـ ـ ـب شهدا را میدرد
#شهیدعلےخلیلی
#سالروزشهادت
میدونستید مادری هست که نه تاشهیدداده؟
تعداد مادران چند شهیدی:
دو شهیدی: ۸۱۸۸ مادر
سه شهیدی: ۶۳۱ مادر
چهار شهیدی: ۸۲ مادر
پنج شهیدی: ۲۱ مادر
شش شهیدی: ۶ مادر
هفت شهیدی: ۱مادر
هشت شهیدی: ۱مادر
نه شهیدی: ۲ مادر
میدونستید مادری هست که نه تاشهیدداده؟
#مادران_شهدا
#یادشهداباصلوات
🍃💟 @loveshohada28
#الله_اڪبر
💢🌀 «در آسمون کردستان بودیم و سوار هلی کوپتر.
1⃣5⃣
امیر دلاور، سردار دربندی، از هم رزمای شهید بزرگوار علی صیاد شیرازی میگه:
💢🌀
«در آسمون کردستان بودیم و سوار هلی کوپتر.
دیدم ایشان مدام ساعت شون ونگاه می کنه. علت و پرسیدم. گفت:
موقع نماز ست. همون لحظه به خلبان اشاره کرد که همین جا فرود بیا تا نماز و اول وقتش بخونیم💞🌟.
خلبان گفت: این منطقه زیاد امن نیست،😱 اگر صلاح بدونید تا مقصد صبر کنیم.
شهید صیاد گفت: اشکالی نداره، ما باید همین جا نماز رو بخونیم.🕋
هلی کوپتر نشست🚁. با آب قمقمه ای که داشت، وضو گرفتیم و نماز ظهر و همه مون به امامت ایشون اقامه کردیم».👌🌳
پیام رفتاری شهید: توجه داشتن به🦋
اوقات و زمان نماز و جدیت در به جای
آوردن اون در اول وقت حتی در شرایط ناامن.
🌀🦋
نماز خوب!
🍃🌸🍃
👇🌷
@Namazekhoobe
💢🌀 «در آسمون کردستان بودیم و سوار هلی کوپتر.
1⃣5⃣
امیر دلاور، سردار دربندی، از هم رزمای شهید بزرگوار علی صیاد شیرازی میگه:
💢🌀
«در آسمون کردستان بودیم و سوار هلی کوپتر.
دیدم ایشان مدام ساعت شون ونگاه می کنه. علت و پرسیدم. گفت:
موقع نماز ست. همون لحظه به خلبان اشاره کرد که همین جا فرود بیا تا نماز و اول وقتش بخونیم💞🌟.
خلبان گفت: این منطقه زیاد امن نیست،😱 اگر صلاح بدونید تا مقصد صبر کنیم.
شهید صیاد گفت: اشکالی نداره، ما باید همین جا نماز رو بخونیم.🕋
هلی کوپتر نشست🚁. با آب قمقمه ای که داشت، وضو گرفتیم و نماز ظهر و همه مون به امامت ایشون اقامه کردیم».👌🌳
پیام رفتاری شهید: توجه داشتن به🦋
اوقات و زمان نماز و جدیت در به جای
آوردن اون در اول وقت حتی در شرایط ناامن.
🌀🦋
نماز خوب!
🍃🌸🍃
👇🌷
@Namazekhoobe
«توی بهشت جام خیلے خوبہ . چے مےخواے برات بفرستم ؟».
#ڪرامـــــــــــــات_شهــــــــــــدا
🌹مادر در خواب پسر شهیدش را مےبیند . پسر به او مےگوید : «توی بهشت جام خیلے خوبہ . چے مےخواے برات بفرستم ؟».
✨مادر مےگوید : «چیزے نمےخوام ؛ فقط جلسہ قرآن ڪہ میرم همہ قرآن مےخونن و من نمےتونم بخونم خجالت مےڪشم . مےدونن من سواد ندارم ، بهم میگن همون سوره توحید رو بخون .».
🌹پسر مےگوید : «نماز صبحت رو ڪہ خوندے قرآن رو بردار و بخون !».
✨بعد از نماز یاد حرف پسرش مےافتد . قرآن را بر مےدارد و شروع مےڪند بہ خواندن .
🌹خبر مےپیچد . پسر دیگرش این را بہ عنوان ڪرامت شهید محضر آیت اللہ نورے همدانے مطرح مےڪند و از ایشان مےخواهد مادرش را امتحان ڪنند . قرار گذاشتہ مےشود .
✨حضرت آیتاللہ نزد مادر شهید مےروند . قرآنے را به او مےدهند ڪہ بخواند . بہ راحتے همہ جاے را
مےخواند ؛ اما بعضے جاها را نہ .
مےفرمایند : «قرآن خودت رو بردار و بخوان !».
🌹مادر شهید شروع مےڪند بہ خواندن ؛ بدون غلط . آیت اللہ نورے گریہ مےڪنند و چادر مادر شهید را مےبوسند و مےفرمایند : «جاهایے ڪہ نمےتوانست بخواند متن غیر از قرآن قرار داده بودیم ڪہ امتحانش ڪنیم.»
#شهیدحاج_ڪاظم_نجفےرستگار
#فرمانـــده_لشگر۱۰سیدالشهدا
#سالگـــردشهادتش
🌷 ڪانال « در آرزوی شهادت » 🌷
💟 @dararezooyeshahadat
دوستان خود را نیز دعوت نمایید ...
طلاهایش را که داد از در ستاد پشتیبانی جنگ بیرون رفت
جوان داد زد، خانم رسید طلا ها
خندید و گفت:من برای دو پسرم هم رسید نگرفتم........ قضاوت با شما
شـــــهدا شرمنده ایم.
🆔"🌷@shahaaaadat
🌸تواضع و فروتنے عباس باور نڪردنے بود . همیشہ عادت داشت وقتے من وارد اتاق مے شدم ، بلند میشد و به ق
🌹سردار شهید حاج عباس ڪریمے🌹
#احتـــــــــرام_بہ_همســــر
🌸تواضع و فروتنے عباس باور نڪردنے بود . همیشہ عادت داشت وقتے من وارد اتاق مے شدم ، بلند میشد و به قامت مےایستاد .
🌸یڪ روز وقتے وارد شدم روے زانوانش ایستاد . ترسیدم ؛ گفتم : « عباس ! چیزے شده ؟ پاهات چطورند ؟
🌸خندید و گفت : « نه . شما بد عادت شدے . من همیشه جلوے تو بلند میشم . امروز خستم . رو زانو ایستادم .
میدانستم اگر سالم بود بلند مےشد و مےایستاد .
🌸اصرار ڪردم ڪہ بگوید چہ ناراحتے دارد . بعد از اصرار زیاد من گفت : چند روزے بود ڪہ پاهام رو از پوتین در نیاورده بودم . انگشتهاے پاهام پوسیده شدن . نمیتونم روے پاهام بایستم ... »
✍ راوے همسر شهید
💠ولادت : ۱۳۳۶
🔆شهادت : ۱۳۶۳/۱۲/۲۴
💠محل شهادت :شرق دجلہ عملیات بدر
🔆مزار شهید : بهشت زهراے تهران
💠قطعہ ۲۴ در جوار مزار شهید چمران
#شهیدحاج_عباس_ڪریمے
#فرمانده_لشگر_۲۷_محمدرسول_اللہ
#زندگےبہ_سبڪ_شهدا
🇮🇷ڪـانـال در آرزوے شهـادت🇮🇷
@DARAREZOOYESHAHADAT
مردان شهر من چه راحتــــــ چادر از سر زنانشانــــــ برداشتند .
رضایت نامه را گذاشت جلوی مادرش 📝
چه امضا بڪنی ، چه امضا نڪنی ، من میرم !
اما اگر امضا نڪنی من خیالم راحت نیست . ☹️
شاید هم جنازه ام پیدا نشه ! 😢
در دل مادر آشوبی به پا شد .💔
رضایت نامه را امضا ڪرد ...
پسر از شدتــــــ شوق سر به سر مادرش می گذاشتــــــ
جنازه ام را ڪه آوردند ، یه وقت خودت را گم نڪنی . 😇
بیهوش نشی هااا
چادرت را هم محڪم بگیر ! ✋
تو چه با غیرتــــــ نگران چادر مادرتــــــ بودی ...
و مردان شهر من چه راحتــــــ چادر از سر زنانشانــــــ برداشتند .💔
#مڹ_از_گفــتڹ_شرمنده_ام_شرم_دارم!!
🌷 ڪانال در آرزوے شهادت 🌷
💟 @dararezooyeshahadat
طنزدرجبهه_سوریه
قبل از عملیات بود...
داشتیم با هم تصمیم میگرفتیم اگر گیر افتادیم چطور توی بی سیم به هم رزمامون خبر بدیم...
که تکفیریا نفهمن...🤔
یهو سیدابراهیم(شهید صدرزاده)از فرمانده های تیپ فاطمیون😍
بلند گفت:آقا اگر من پشت بی سیم گفتم همه چی آرومه من چقدرخوشبختم...بدونید دهنم سرویس شده......😂🤦♂😐
#شهیدمصطفےصدرزاده
#یادش_باصلوات
🍃💟 @loveshohada28
#الله_اڪبر
💐💐 #راز_عجیبـــ_شهید_ناشنوایی ڪه یڪ عمر همه مسخره اش میڪردند ...
🌸 زمان جنگ ڪارش مڪانیڪی بود . در ضمن ناشنوا هم بــود . پسر عموش غلامرضا ڪه شهید شد ، سر قبــرش نشست ، بعد با زبـون ڪــر و لالی خودش ، با ما حــرف می زد .
🌺 ما هم میگفتیم : چی میگی بابا ؟! محلـش نذاشتیــم ، هرچی سر و صــدا ڪرد هیـچ ڪس محلش نذاشت .
🌸 دید ما نمی فهمیــم ، بغل قبر شهید با انگشت ، یه دونه قبر ڪشید ؛ روش نـوشت : شهید عبدالمطلــب اڪبری ، بعد به ما نگاه ڪرد ، خندید ، ما هم خــندیدیـم .
🌺 گفتیم شوخیـش گرفتــه ؟! دید همه ما داریم میخندیم ، طفلڪ هیچ نگــفت … یه نگاهی به سنگ قبر ڪرد ، سـرش رو پائیــن انداخـت و آروم رفـت …
🌸 فرداش هم رفت جبهه ؛ ۱۰ روز بعد جنازه اش رو آوردند ؛ دقیقاً تـوی همون جایی ڪه با انگشـت ڪشیده بود خاڪش ڪردند .
🌺 توی وصیت نامه اش اینجور نوشته بود :
بسم الله الرحمن الرحیم
یڪ عمر هرچی گفتم به من میخندیدند ، یڪ عمر هر چی میخواستـم به مردم محبت ڪنم ، فڪر ڪردند من آدم نیستم ، مسخره ام ڪردن ، یڪ عمر هـرچی جدی گفتم ، شوخی گرفتند ؛ یڪ عمر ڪسی رو نداشتــم باهاش حــرف بزنم ، خیلـی تنها بودم .
🔴👈 اما مردم ! حالا ڪه ما رفتیم بدونید ، هر روز با آقام حرف میزدم . آقا بهم گفت : تو شهیـد میشی . جای قبرم رو هم بهم نشون داد ... این رو هم گفتم اما باور نڪردید ...!
🕊 #شهید_عبدالمطلب_اڪبری
🕊 شهادت : ۶۵/۱۲/۴
🌷 ڪانال در آرزوی شهادت 🌷
💟 @dararezooyeshahadat
چندماه پیش از عملیات، در اردوگاه حین آموزش پیم یک نارنجک گیر کرد و بچهها برای جا زدن ....
چندماه پیش از عملیات، در اردوگاه حین آموزش پیم یک نارنجک گیر کرد و بچهها برای جا زدن پیم آن را دست هاشم دادند . هاشم خیلی تلاش کرد تا با احتیاط پیم را سر جایش قرار دهد اما ناگهان نارنجک از دست او رها شد .. لحظات سختی بود و هاشم چند ثانیه بیشتر وقت نداشت تا پیم را جا بزند . دور تا دور هاشم هم پر از نیرو و چادر بود ، او از خود گذشتگی کرد و نارنجک را در بین دو دست و پای خود محکم قرار داده و روی نارنجک خوابید ، سپس با فریاد نیروها را به عقب راند .
لحظه ای بعد با انفجـار نارنجڪ دست راستِ هاشم از مچ قطع شد و از دست چپ او نیز بیش از دو انگشت باقی نماند. شکم و روده هایش نیز به شدت آسیب دید. او را سریع به بیمارستان رساندند و چند بار تحت عمل جراحی قرار گرفت.
بعد از یڪی دو ماه مجددا به جبهه برگشت ، آنقدر روحیـه اش خـوب بود ڪہ به محض ورود و با دیدن من ، آن دو انگشت را ڪہ صورت حرفِ وی انگلیسی بود به علامت پیـروزی بالا گرفت. هم خندهام گرفته بود و هم شرمنده آن همه ایثار و از خود گذشتگی او شده بودم.
سرانجـام در روز ششم اسفند سال 1362 هاشم با سمت معاونت گردان مقداد لشگر27 محمد رسول الله (ص) طی عملیـات خیبر در منطقه جفیـر بر اثر اصابت موشک هواپیمایِ دشمن با بدنی تکه تکه شده به شهادت رسید.
✍راوی: عباس صداقت (همرزمشهید)
#شهید_سردار_هاشم_کلهر
#سالروز_شهـادت 🕊
@shahaaaadat
حالا چطوری این گناهو کوفت خودمون کنیم؟؟؟
۱_به این فکر کنیم که خدا شاهد اعمال ماست.
۲_ عزرائیل کنارمون نشسته تا جونمونو بگیره.
.........
@shahaaaadat
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
#خواست_به_من_نشان_دهد_عند_ربهم_یرزقون_را
پارت یک
وقتی به من خبر دادند احساس میکردم که دیگر مصطفی نمیآید و دیگر زندگی ما تمام شد چون وابستگی و دلبستگیای که به مصطفی دارم به بچهها ندارم.
همیشه به او میگفتم اندازهای که به او وابسته هستم، به بچهها وابستگی ندارم. میگفتم: «اگر الان از دو تا بچهها جدا شوم، خیلی اذیت نمی شوم اما اگر از تو جدا شوم دیگر نمیتوانم زندگی کنم».
وقتی خبر شهادتش را به من دادند کلا این فکرها در ذهنم بود که اگر دیگر او را نبینم یا صدای مصطفی را نشنوم چطور زندگی کنم؟ اما بعد، حرفهای مصطفی در ذهنم آمد که همیشه برای من این آیه قرآن را میخواند: «و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیا عند ربهم یرزقون. شهدا همیشه زنده هستند و نزد خداوند روزی میخورند». عند ربهم یرزقون یعنی پیش خدا هستند؛ واسطه رسیدن خیر بین بندههایی که روی زمین زندگی میکنند هستند. شهدا خیر، روزی و بر طرف شدن مشکلات را با واسطه از خدا میگیرند. هیچ وقت فکر نکنید که شهدا مردهاند.
نقل از همسر شهید🥀
@shahaaaadat
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
پارت دوم
مجبور شدند که دوباره غسل و کفن کنند. با آب گرم غسل دادند که پیکرش برای دیدن فاطمه مهیا شود. اولین باری که فاطمه پدرش را دید خیلی به چهرهاش حساس شد چون داخل دهانش پنبه بود. خواست خدا این بود که دوباره خونریزی کند و پیکر دوباره شسته شود تا بتوانند پنبهها را خارج کنند و مهیای دیدن فاطمه شود.
وقتی خانواده شهید صابری از زمان شهادت آقا مهدی تعریف میکردند، گفتند که چون مقداری بیتابی کردند دیگر نتوانستند تا ثانیههای آخر کنار شهیدشان باشند و او را ببینند. همه اینها در ذهن من بود. همان اول به خودم گفتم که اگر الان ضعف نشان دهم، این آخرین باری خواهد بود که چهره خاکی مصطفی را نشانم میدهند اما مقاومت کردم تا در مراسم تشییع و تدفین هم بتوانم کنار پیکر مصطفایم بمانم.
سعی کردم که خیلی محکم باشم.وقتی که میخواستند مصطفی را داخل خانه ابدیش بگذارند، من همانجا کنار قبر نشستم و بلند نشدم. از همان ثانیه داخل را نگاه کردم و تمام مراحل خاکسپاری مصطفی را دیدم.
همیشه به من میگفت که او را از زیر قرآن رد کنم. تصمیم گرفتم تا برای آخرین بار او را از زیر قرآن رد کنم. وقتی تربت امام حسین(علیه السلام) را در قبر گذاشتتند و پرچم گنبد حضرت را روی مصطفی انداختند، قرآنم را درآوردم و به عموی مصطفی که داخل قبر بود دادم. گفتم که این قرآن را روی صورت مصطفی بگذارند و بردارند. به محض اینکه قرآن را روی صورت مصطفی گذاشتند، شاید به اندازه دو یا سه دقیقه نشده بود که دهان و چشم مصطفی بسته شد. همانجا گفتم: «میخواستی در آخرین لحظه، "عند ربهم یرزقون" بودنت را نشانم دهی و بگویی که شهدا زنده هستند؟ همه اینها را میدانم. من با تو زندگی میکنم مصطفی».
نقل از همسر شهید🥀
@shahaaaadat
🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼
پارت آخر
این برای من غیر قابل لمس بود و برای من قابل درک نبود که شهدا زنده هستند؛ ولی بعد از شهادت مصطفی، زنده بودن شهدا را درک کردم. زنده بودن مصطفی را با تمام وجودم درک کردم و این من را آرام می کرد. آرامشی که شاید میتوانستم به دیگران انتقال دهم. قابل گفتن نیست. شاید خیلیها نتوانند این موضوع را درک کنند. حتی شاید برای برخی خندهدار باشد اما من حضور مصطفی را حس میکنم. خودش این را به من نشان داد؛ این موضوع را با بسته شدن چشمها و دهانش در ثانیههای آخری که مراسم تدفین و تلقین تمام شده بود، به من نشان داد.
نهایتا یک روز بعد از فوت انسان خون بدن دلمه میشود. اصلا زنده نیست که بخواهد خونریزی داشته باشد ولی مصطفی بعد از 7 یا 8 روز خونریزی داشت؛
نقل از همسر شهید🥀
@shahaaaadat
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
شهیدی که از بهشت برای فرزندش نامه نوشت
تا حالا فک کردی داستان کدوم شهید جذابتره یا ادم رو بیشتر متحول میکنه؟؟
بد نیست یه دور لیست پایین رو ببینی
گاهی واقعا انتخاب سخته مگه نه ....؟
شهیدی که نشانی قبر خود را داد
شهید حمید (حسین) عربنژاد
شهیدی که قرضهای یک نفر را داد
شهید سید مرتضی دادگر درمزاری
شهیدی که بدنش با اسیدهم از بین نرفت و پس از ۱۶ سال با پیکر سالم به میهن بازگشت
شهید محمدرضا شفیعی ۱۴ ساله
شهیدی که از بهشت برای فرزندش نامه نوشت
شهید محمودرضا ساعتیان
شهیدی که در قبر خندید
شهیدمحمدرضا حقیقی
شهیدی که عراقی ها برایش ختم گرفتند
شهید عباس صابری
شهیدی که روز تولدش شهید شد
شهید سید مجتبی علمدار
شهیدی که هرهفته مادرش را سر قبر صدا میزد
شهید مستجاب الدعوه سید مهدی غزالی
شهیدی که لحظه خاکسپاریش خندید
شهید علیرضا حقیقت
شهیدی که غرور امریکایی ها را شکست
شهید نادر مهدوی
شهیدی که عکسش در اتاق رهبر است
شهید هادی ثنایی مقدم ۱۵ ساله
دو شهیدی که پیکرشان هنگام نبش قبر سالم بود
شهید بهنام محمدی از دوران دفاع مقدس و شهید رخشانی از شهدای قبل از انقلاب که توسط ساواک شهید شد
شهیدی که سیدحسن نصرالله سخنرانی خود را با نام او نامگذاری کرد
شهید احمد علی یحیی
شهیدی که قبرش بوی گلاب میدهد
شهید سیداحمد پلارک
شهیدی که پیکرش را کسی تحویل نگرفت
شهید رجبعلی غلامی از افغانستان
شهیدی که سر بی تنش سخن گفت
شهید علی اکبر دهقان
شهیدی که بخاطر فاش نکردن رمز بی سیم بدنش قطعه قطعه شد
شهید بروجعلی شکری
شهیدی که با وجود اینکه بدنش به استخوان تبدیل شده بود اما پاهایش درون پوتین سالم بود
شهید محمدحسین شیرزاد نیلساز
شهیدی که عاشورا متولد شد واربعین به شهادت رسید
شهید مهدی خندان
شهیدی که با پیشانی بند "یاحسین شهید" ایرانی بودنش محرز شد
از شهدای گمنام هستند
شهیدی که بر بدنش عکس یک زن خالکوبی بود
ایشان غواص بودند دوست نداشت کسی ان تصویر را ببیند برای همین جاویدالاثر شدند و پیکرشان در اروند ماند و علیرغم ذکر داستانشان همرزمانشان اسم ایشان را ذکر نکردند
پ . ن :
شهیدی که بحرمت مادرش در قبر خندید
شهید حاج اکبر صادقی
تمامی اسامی شهدا و داستانشون واقعی هست میتونید صحت هرکدوم رو بخواهید توی نت تحقیق کنید
شهیدی که به خاطر فاش نکردن رمز بیسیم بدنش قطعه قطعه شد
این شهید بزرگوار به خاطر اینکه رمز بیسیم رو قورت داده بود و نخواسته بود که کد و رمز بیسیم رو لو بدهد به وضع ناگواری شکنجه شد.
اول گوش و بینی و بعد هم چشم های این شهید را درآوردند و در مراحل بعدی هم لبهای بالایی این شهید روبریدند و در آخر هم بعثی های ملعون که نتوانستند رمز را به دست بیاورند تصمیم گرفتند شکم این شهید را بشکافند تا شاید رمزی که روی کاغذ نوشته شده بود و این عزیز قورت داده بود را از توی شکمش پیدا کنند.
یاد خادم الحسین مدافع حرم #شهیدامیرسیاوشی بخیر
که در وصیتنامه اش نوشته بود:
"در تشییع جنازه ام همه زنان با چادر باشند."
خیالت راحت!
نگران حجابم نباش❤️
وصیتت تاج بندگی من است برادرم✌️
@pelakkhaki
🌷شهید دفاع مقدس حمید باکری🌷
#هرشب_معرفےیک_شهید
🌷شهید دفاع مقدس حمید باکری🌷
نام: حمید باکری(برادر شهیدان مهدی و علی باکری)
نام پدر: حسین
ولادت: ۱۳۳۴/۹/۱ (ارومیه)
شهادت: ۱۳۶۲/۱۲/۶ (جزیره مجنون/عملیات خیبر)
وضعیت تاهل: متاهل صاحب دو فرزند
نام جهادی: نداشتند
اخرین مقام: سرباز امام(ره)وقائم مقام فرماندهی لشگر ۳۱ عاشورا
نحوه شهادت:حمید باکری در عملیات خیبر در اثر اصابت آرپیجی شهید شد. پیکر پاک او در میدان جنگ باقی ماند و به کشور بازگردانده نشد.
سن شهادت: ۲۸ ساله
علاقه: جهاد ، طلبگی ، شهادت
قسمتی از وصیتنامه شهید:
يقين بدانيد تنها اعمال شما كه مورد رضايت خداوند متعال قرار خواهد گرفت اعمالي است كه تحت ولايت الهي و رسولش و امامش باشد بنابراين در هر زمان و هر موقعيت همت به اعمالي بگماريد كه مورد تائيد رهبري و امامت باشد .
به كسب علم و آگاهي و شناخت در تاريخ اسلام و تاريخ انقلابات اسلامي اهميت زياد قائل شويد .
#سالروز_شهادت
#یادش_باصلوات
(معرفی از ما تحقیقات بیشتر از شما
ڪپی برای تمام گروه ها و کانال ها ازاد است)
زڪات دانستن این مطلب ارسال برای دیگران است
نظرات و پیشنهادات👇
💟 @mokhles_28
✧ڪانال شهـادت زیبـاست✰
💟 https://t.me/joinchat/AAAAAEA9VS0lOEAoU7NL1A
شهید آوینی
اما کو محرمی که این حضور را دریابد و در برابر این خلاء ظاهری خود را نبازد
شهید آوینی
#شهیدمهدےقاسمی
#سالروزشهادت
#یادش_باصلوات
🍃💟 @Loveshohada28
#الله_اڪبر
به ما خُرده نگیرید؛ که چرا این قدر از #حجاب میگوییم
که چرا این قدر از #حجاب میگوییم
در #جبهه_ها
به ازای هر #زینب
ما #عباس_ها دادهایم ...
#مدافع_حریم
🆔 @ebrahimhadii36
#خیبری_ها به خاک افتادند تامبادا #قدی_خمیده شود
تامبادا #قدی_خمیده شود
تا مبادا به #دست_نامحرم
#چادری از سری کشیده شود.
🍂
💐🍃
🍂🌺 @ebrahimhadii36
💐🍃🌼🍃🌸🍃🌺🍃
بعد ازشهادتش صدام گفت اگر ۱۰تامثل همت را داشتم دنیا را میگرفتم
اما در همین عملیات انقدر شجاعت از خودش نشان داد ملقب شد به فاتح خیبر و در این عملیات به شهادت رسید
بعد ازشهادتش صدام گفت اگر ۱۰تامثل همت را داشتم دنیا را میگرفتم
#شهیدهمت
مادر ميگفت:«آخه پاهات از بين میره. تو هم مثل بقيه كفش بپوش، بعد برو دنبال دسته.»
مادر ميگفت:«آخه پاهات از بين میره. تو هم مثل بقيه كفش بپوش، بعد برو دنبال دسته.»
ابراهيم چشمهاي مظلومش را پايين ميانداخت و ميگفت:«ميخوام براي امام حسين سينه بزنم. شما با من كاري نداشته باشين.»
@shahaaaadat
❣❣❣❣❣❣❣
شهیدچمران: خداياشکرت ميکنم که باب شهادت رابه روی بندگان خالصت گشودی
خداياشکرت ميکنم که باب شهادت رابه روی بندگان خالصت گشودی تاهنگامی که همه راهها بسته است، دست به اين باب شهادت زده وبه وصل خدائی رسند.
🌼بازآئینه،آب،سینی وچای ونبات
🌼بازپنجشنبه ویادشهدابا"صلوات".
📤اندیشکده ادیان و عرفان📥
@ADYANoERFAN
ارتباط باادمین. 👇
@SSeeyyedd
برخے امام گذشتہ را عاشقند ! امام حاظر را نہ ؛ مےدانے چرا ؟!
برخے امام گذشتہ را عاشقند !
امام حاظر را نہ ؛
مےدانے چرا ؟!
چون امام گذشتہ را آنگونہ ڪہ
بخواهند تفسیر مےڪنند ،
اما امام حاضررا باید فرمان ببرند .
💟 @dararezooyeshahadat
مامور سرشماری: سلام مادرجان ميشه لطفا بیای دم در؟
سلام مادرجان
ميشه لطفا بیای دم در؟
سلام پسرم...
بفرما؟
از سرشماری مزاحمت میشم.
مادر تو این خونه چند نفرید؟
اگه ميشه برو شناسنامههاتونو بیار که بنویسمشون...
مادر آهسته و آروم لایِ در رو بیشتر باز کرد...
سر و ته کوچه رو یه نگاهی انداخت...
چشماش پراشک شد و گفت:
پسرم، قربونت برم، ميشه مارو فردا بنویسی...!!!؟؟؟
مأمور سرشماری، پوزخندی زد و گفت:
مادر چرا فردا؟
مگه فردا میخواید بیشتر بشید؟
برو لطفاً شناسنامت رو بیار وقت ندارم.
آخه...!!!
پسرم 31 سالِ پیش رفته جبهه...
هنوز برنگشته...
شاید فردا برگرده...!!!
بشیم دو نفر...!!!
میشه فردا بیای؟؟؟
توروخدا...!!!
مأمور سرشماری سرشرو انداخت پایین و رفت...
مغازه دار ميگفت:
الان 29 ساله هر وقت از خونه میره بیرون،
کلیدِ خونشرو میده به من و میگه:
آقا مرتضی...!!!
اگه پسرم اومد، کلیدرو بده بهش بره تو...
چایی هم سرِ سماور حاضره...
آخه خستس باید استراحت کنه...
شادي روح همه اونایی که از جان خودشون گذشتند و رفتند تا ما باشیم
➖🔺➖🔺➖🔺➖🔺➖🔺➖
@shahaaaadat
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
🌹به فڪر مثل شهدا مُردن نباش ! بہ فڪر مثل شهدا زندگے ڪردن " باش .
بہ فڪر مثل شهدا زندگے ڪردن " باش .
✅شهیدابراهیم هادے : تا آخرین نفس از اسلام و انقلاب دفاع ڪنید ، اگر نمرهات پیش خدا ۲۰ شد ، آن وقت شهید خواهید شد
🆔 @ebrahimhadii36
مادرم؛وقتی جامعه را بی غیرتی و بی حجاب گرفت گریه کن ” که اسلام در خطر است …”
💠وصیتنامه شهید به مادر
با شنیدن خبر شهادتم گریه نکن …
با تشیع و تدفین پیکرم گریه نکن …
با خواندن وصیت نامه ام گریه نکن …
فقط زمانی گریه کن که مردان ما غیرت را فراموش می کنند و زنان ما عفت را …
مادرم؛وقتی جامعه را بی غیرتی و
بی حجاب گرفت گریه کن
” که اسلام در خطر است …”
🔺شهید سعید زقاقی🔻
🆔 @ebrahimhadii36
از خدا خواستم دردی ڪه حضرت زهرا (س) بین در و دیوار ڪشید رو بهم بچشونه ؛ الان بهم نشون داد ...
💠 #مادر_پهلو_شڪسته
💐 سید مجتبی خیلے حضرت زهرا سلام الله علیها رو دوست داشت ...
یه شب دیدم صدای ناله از اتاقش بلند شد ؛ با نگرانے رفتم سراغش دیدم پاهاش رو تو شڪمش جمع ڪرده ،
دستش هم روی پهلوش گذاشته و از درد دور خودش مےپیچه و بلند بلند هم داد مےزد : آخ پهلوم ... آخ پهلوم ...
چند دقیقه بعد آروم شد ؛ گفتم : چته مادر ! چے شده ؟ گفت : مادر جان !
از خدا خواستم دردی ڪه حضرت زهرا (س) بین در و دیوار ڪشید رو بهم بچشونه ؛ الان بهم نشون داد ... خیلے درد داشت مادر ... خیلی ...
#یازهرا
🌷 ڪانال در آرزوی شهادت 🌷
💟 @dararezooyeshahadat
زمانے معناے "اِربا اِربا" را دانستم که #مادرت تکه استخوانهایت را، کنار هم میگذاشت تا....
تکه استخوانهایت را،
کنار هم میگذاشت تا تو را درست کند...
گاهی هم کم میامد...
#سر..
#دست..
#پا..
آرام زیر لب میخواند:
#امان_از_دل_زینب_س😭
@loveshohada28
زمانے معناے "اِربا اِربا" را دانستم که #مادرت تکه استخوانهایت را، کنار هم میگذاشت تا تو را درست کند.
تکه استخوانهایت را،
کنار هم میگذاشت تا تو را درست کند...
گاهی هم کم میامد...
#سر..
#دست..
#پا..
آرام زیر لب میخواند:
#امان_از_دل_زینب_س😭
@loveshohada28
📞 از 🌹حسن🌹 بہ همۂ خواهـران ...
حجابتـان را
مثل حجـاب حضرت زهرا (س)
رعایت ڪنید
نہ مثل حجاب هـای امروز
چون این حجـاب هـا
بوی حضرت زهـرا (س) نمیدهد.
#شهید_حسن_احمدی
#مدافع_ حرم
@shahaaaadat
💢 برای دل خودم یا برای خدا؟
💢 برای دل خودم یا برای خدا؟
گفتم:" با فرمانده تان کار دارم."
گفت:"الان ساعت یازده است،ملاقاتی قبول نمی کند."
رفتم پشت در اتاقش در زدم،گفت:"کیه؟"
گفتم :"مصطفی من هستم.""
گفت :"بیا تو."
سرش را از سجده بلند کرد ،چشمهای سرخ، خیس اشک و رنگش پریده بود.
نگران شدم :"گفتم چه شده مصطفی؟ خبری شده؟کسی طوری اش شده؟"
دو زانو نشست. سرش را انداخت پایین.زُل زد به مهرش .دانه های تسبیح را یکی یکی از لای انگشتهایش رد می کرد.
گفت :"ساعت یازده تا دوازده هر روز را فقط برای خدا گذاشتم.بر می گردم کارهایم را نگاه می کنم.
از خودم می پرسم کارهایی که کردم ،برای خدا بود یا برای دل خودم؟"
#شهید_مصطفی_ردانی_پور
💠 @shahaaaadat
ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﺑﺎ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﻟﺒﺎﺱ ﻧﻈﺎﻣﯽ ﻣﯽﭘﻮﺷﻴﺪﻡ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ دلیل ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽﻫﺎ ﻣﺮﺩ ﺟﻨﮓ بودند!
ﺯﻣﺎﻧﯽ ﻛﻪ ﺟﻨﮓ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﻭ ﻋﺮﺍﻕ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ، ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺠﻠﻴﻞ ﺍﺯ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖﺻﺪّﺍﻡ، ﺑﻪ ﻋﺮﺍﻕ ﺭفتم ؛
ﻣﻮﻗﻊ ﺑﺮﮔﺸﺖ، ﺻﺪّﺍﻡ ﺷﺨﺼﺎً ﭘﺸﺖ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺍﺗﻮﻣﺒﻴﻞ ﺑﻨﺰ ﺗﺸﺮﻳﻔﺎﺕ ﻧﺸﺴﺖ ﻛﻪ ﻣﺮﺍ ﺗﺎ ﻓﺮﻭﺩﮔﺎﻩ ﺑﻐﺪﺍﺩ ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ...
ﺻﺪّﺍﻡ ﺣﺴﻴﻦ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﻛﻪ ﺳﻴﮕﺎﺭ ﺑﺮﮒ ﮐﻮﺑﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ، ﻣﺘﻜﺒّﺮﺍﻧﻪ ﻛﻨﺎﺭﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ!
ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻢ؛
انشاالله ﺳﻔﺮﯼ ﺑﻪ ﻛﻮﻳﺖ ﺑﻴﺎﻳﻴﺪ، ﻣﻨﺘﻈﺮﺗﺎﻥ ﻫﺴﺘﻴﻢ،
ﺻﺪّﺍﻡ ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻦ ﻣﺘﻜﺒّﺮﺍﻧﻪ ﮔﻔﺖ؛ ﻛﻮﻳﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎﺳﺖ،
ﺣﺘﻤﺎً ﻣﯽﺁﻳﻴﻢ!
ﻭ ﻣﻦ ﺳﺎﻝ 1990، ﺯﻣﺎﻧﯽ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻓﺮﺍﺭ ﺑﻪ ﻋﺮﺑﺴﺘﺎﻥ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﻴﺮﻭﻫﺎﯼ ﻧﻈﺎﻣﯽ عراق ﺑﻮﺩﻡ،
ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﺷﺪﻡ..!
ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﻋﺮﺍﻕ ﺑﺎ ﻛﻮﻳﺖ،
ﺻﺪّﺍﻡ ﺩﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﺑﻪ ﺧﺒﺮﻧﮕﺎﺭﺍﻥ،
ﻛﻪ ﭼﺮﺍ ﺩﻳﮕﺮ ﻟﺒﺎﺱ ﻧﻈﺎﻣﯽ
نمیﭘﻮﺷﯿﺪ؟ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ؛
ﺩﺭ ﻛﻮﻳﺖ، من ﻣﺮﺩﯼ ﻣﻘﺎﺑﻞ
ﺧﻮﺩ نمیبینم،
ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﺑﺎ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﻟﺒﺎﺱ ﻧﻈﺎﻣﯽ ﻣﯽﭘﻮﺷﻴﺪﻡ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ دلیل ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽﻫﺎ ﻣﺮﺩ ﺟﻨﮓ بودند!
ﺻﺪّﺍﻡ ﺩﺭ ﻫﺸﺖ ﺳﺎﻝ ﺟﻨﮓ ﺑﺎ ﺍﻳﺮﺍﻥ، ﻫﺮ ﺭﻭﺯ و حتی برای حضور در سالن صرف غذا ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻧﻈﺎﻣﯽ ﺣﺎﺿﺮ ﻣﻴﺸﺪ!!
به جاست ﯾﺎﺩﯼ ﮐﻨﯿﻢ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺷﯿﺮ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺯﻣﯿﻦ...
ﺁﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺍﺩﻋﺎ ﺭﻓﺘﻨﺪ!
@shahaaaadat
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
هم رزم شــهیــد:رفــتــم پــیــش ابــراهیــم،هنــوز مــتــوجــه حــضــور مــن نــشــده بــود...
هم رزم شــهیــد:رفــتــم پــیــش ابــراهیــم،هنــوز مــتــوجــه حــضــور مــن نــشــده بــود بــا تــعــجــب دیــدم هر چــنــد لــحــظــه ســوزنــے را بــه پــشــت پــلــڪ چــشــمــش مــیــزنــد
گــفــتــمــ:چــیــڪــارمــیــڪــنــے داش ابــرامــ؟!
تامــتــوجــه مــن شــد از چــا پــریــد وگــفــتــ:هیــچیــ چــیــز مــهمــے نــیــســت!گــفــتــم:بــایــد بــگــے بــراے چــے ســوزن زدے تــو صــورتــتــ!
وخــیــلیــ آهســتــه گــفــتــ:
ســزایــ چــشــمــے ڪــه بــه#نــامــحــرم بــیــوفــتــه همــیــنــه
ابــراهیــم بــه زن نــامــحــرم آلــرژے داشــت حــتــے بــراے صــحــبــت بــا زن نــامــحــرم بــســتــگــان ســرش رو بــالــا نــمــیــگــرفــتــ.
#شــهیــد_ابــراهیــمــ_هادیــ
ارسالی اعضا
✅ @Ebrahimhadii36
🌷شهید مدافع حرم عباس آسمیه🌷
#هرشب_معرفےیک_شهید
🌷شهید مدافع حرم عباس آسمیه🌷
نام: عباس آسمیه
نام پدر: ــــــــــ
ولادت: ۱۳۶۸( البرز)
شهادت: ۱۳۹۴/۱۰/۲۱(سوریه)
وضعیت تاهل: مجرد
نام جهادی: ندارند
اخرین مقام: سرباز بی بی زینب (س)
نحوه شهادت: در نبرد با تروریست های تکفیری در استان حلب در شمال سوریه به دست عوامل این گروه تکفیری-صهیونیستی به مقام والای شهادت رسید./پیکر مطهر برنگشت
سن شهادت: ۲۶ ساله ،فرزند دوم
علاقه: کتاب های شهدا ، شهید همت
قسمتی از وصیتنامه شهید:
ندای رهبر فرزانه انقلاب که فرمودند سوریه نباید سقوط کند ، که اگر در این مقطع زمانی و مکانی در مقابلشان ایستادگی نکنیم باید در مرز های خودمان شاهد آغاز در گیری ها بودیم به برکت انقلاب اسلامی و خون پاک شهیدان این راه امروز جمهوری اسلامی به حدی از توان نظامی و دفاعی رسیده که نه تنها هیچ قدرتی توان دست درازی به خاک پاک آنرا ندارند
#یادش_باصلوات
(معرفی از ما تحقیقات بیشتر از شما
ڪپی برای تمام گروه ها و کانال ها ازاد است)
زڪات دانستن این مطلب ارسال برای دیگران است
نظرات و پیشنهادات👇
💟 @mokhles_28
✧ڪانال شهـادت زیبـاست✰
💟 https://t.me/joinchat/AAAAAEA9VS0lOEAoU7NL1A
خدایا بگذار دریا باشم، ساکن و ساکت
خدایا بگذار دریا باشم،
ساکن و ساکت،
که طوفان های سخت هم من را به هیجان نیاورد،
قلبم را مثل آسمان صاف و پاک کن
که لکه کدورتی از اعمال خلاف
دیگران بر ساحتش ننشیند.
تو مرا به دست غم بسپار،
تا در آغوش هم،
دور از انظار بیگانگان،
فرو رویم.
آفریدگارم
بگذار معیاری خدایی باشم که جز خواسته تو عمل نکنم،
جز به اراده تو تسلیم نشوم،
جز سوختن در راه تو پاداش نخواهم،
جز غم و درد پناهگاهی نداشته باشم
و جز قلب مجروح انیسی نداشته باشم.
خدایا پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز،
تا فریب زرق و برق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند.
#یک_مناجات
#شهید_چمران
#چمران_ها_را_جهانی_کنیم
❄️🌙⭐️🌙⭐️❄️
🍃🌺 @pelakkhaki
كربلاے حسين(ع) تماشاچے نمیخواهد يا حقے يا باطل راستے من ڪجا هستم؟🍃
🌷خدايا
دلم تنگ است
هم جاهلم هم غافل
نہ در جبهۂ سخت مے جنگم
نہ در جبهۂ نرم
كربلاے حسين(ع)
تماشاچے نمیخواهد
يا حقے يا باطل
راستے من ڪجا هستم؟🍃
🆔 @pelakkhaki
خدایا! به آن تپش قلب ها قسمت می دهیم!
خدایا! به آن تپش قلب ها قسمت می دهیم!
خدایا! به آن رد پاها قسمت می دهیم!
خدایا! به آن نمازهایی که در کنار این نهرها خوانده شد!
خدایا! به آن جوان های عاشقی که توی این سنگرها و کنار این نهرها #شهید شدند!
خدایا! به آن جنازه هایی که از #اروند برنگشتند!
خدایا! به اضطراب قلب ما و به اشتیاق قلب آن ها قسمت می دهیم!
خدایا! آخرت ما را ختم به شهادت کن!
خدایا! به این آبی که بچه ها در آن حرکت کردند قسمت می دهیم!
جز #شهادت برای ما نخواه . . .
روایت #حاج_قاسم_سلیمانی در حاشیه "اروند رود" ، اسفند۸۷
کانال متفاوت شهدا🔰
https://telegram.me/joinchat/BsX9fjvR35pWMG3nh2Aq6A
پلاک خاکی محفل رهروان شهدا❣
جای شهید همت خالی ڪه😔
همسرش میگفت:
بهش میگفتم ابراهیم اگه بدون ما بری بهشت گوشاتو میبرم
وقتی جنازشو اوردن دیدم اصن سری در کار نیست...💔
#شهیدابراهیم_همت
#همسران_شهدا
#پروفایل_مذهبی
بی گمان، صبرش از صبر زینب(س) است!
۳سال پیش با فرزندش و چندی پیش هم با برادرش وداع کرد💔
بی گمان،
صبرش از صبر زینب(س) است!
#همسرشهیدعمادمغنیه
#مادرشهیدجهادمغنیه
#خواهرشهیدبدرالدین
مانند این پیرزن خدا را بشناسید ☘
امام علی (علیه السلام) با جمعی از پیروان در معبری عبور می نمود.
پیرزنی را دید که با چرخ نخ ریسی خود مشغول رشتن پنبه بود.
پرسید پیرزن، خدا را به چه چیزی شناختی؟
پیرزن به جای جواب، دست از دسته چرخ برداشت.
طولی نکشید پس از چند مرتبه دور زدن، چرخ از حرکت ایستاد.
پیرزن گفت چرخ بدین کوچکی برای حرکت احتیاج به چون منی دارد.
آیا ممکن است افلاک به این عظمت و کُرات به این بزرگی، بدون مدبری دانا و حکیم و صانعی توانا و علیم با نظم معینی به گردش افتد و از گردش خود باز نایستد؟
امام علی (علیه السلام) روی به اصحاب خود نمود و فرمود مانند این پیرزن خدا را بشناسید.
🌎 @ayatolah_mojtahedi
💭 چندی پیش سوار تاکسی شدم. راننده تاکسی مرد محترمی بود که ۶۰سال سن داشت و بسیارشاد بود
💭 چندی پیش سوار تاکسی شدم. راننده تاکسی مرد محترمی بود که ۶۰سال سن داشت و بسیارشاد بود
او با مسافران با شادی برخورد میکرد
یکی از مسافران از او پرسید با وجود ترافیک و شغلی که خسته کنندست چطور میتواند شاد باشد
💭 جواب راننده برایم جالب بود. گفت رمز موفقیت در زندگی را یافته.
مسافران مشتاقانه پرسیدند این رمز چیست؟
گفت من 4فرزند دارم
2دختر و 2پسر که همه تحصیل کرده اند در حالیکه هرگز به درسشان رسیدگی نکردم . گفت رمز موفقیتش این بوده که بشدت هوای همسرش را داشته و به او توجه و محبت خاص میکرده و فقط نیازهای همسرش را برآورده کرده است.
گفت همسرش را همیشه خوشحال و راضی نگه میداشت و درعوض همسرش همیشه پرانرژی بود و با تمام قوا به بچهها و منزل و هر کار دیگری رسیدگی میکرد.
💭 میگفت زنها تواناییهای موازی دارند و میتوانندچند کار را در منزل باهم مدیریت کنند. کافیست آنها را راضی و خوشحال و تحت توجه و محبت کافی نگه داری تا هر کاری از آنها بربیاید.
او معتقد بود اگر باطری قلب همسرتان را شارژ نگه دارید میتوانید با آرامش به کارتان رسیدگی و باخوشبختی زندگی کنید. چون همسرش از جان و دل، بقیه امور را سرپرستی خواهد کرد. بنظرمن حق با اوست. رمز موفقیت او میتواند، رمز موفقیت بسیاری از مردها باشد.
🌎 @ayatolah_mojtahedi
❤️جلسه ی اول خاستگاری بود.با همان شرم و حیای همیشگی،اولین سوال را از من پرسید...
_آیا حوصله ی فرزند شهید بزرگ کردن را داری؟
_آیا میتوانی همسر شهید شوی؟
#مسلم_خیزاب
#همسران_شهدا
🍃💟 @loveshohada28
شهید ابراهیم هادی
٭٭٭
در باشگاه كشتي بوديم. آماده ميشديم براي تمرين. ابراهيم هم وارد شد.
چند دقيقه بعد يکي ديگر از دوستان آمد.
تا وارد شد بيمقدمه گفت: ابرام جون، تيپ وهيکلت خيلي جالب شده! تو
راه كه مياومدي دو تا دختر پشــت ســرت بودند. مرتب داشتند از تو حرف
ميزدند!
بعد ادامه داد: شــلوار و پيراهن شــيك كه پوشيدي، ساک ورزشي هم که
دست گرفتي. کام ًال مشخصه ورزشکاري!
به ابراهيم نگاه كردم. رفته بود تو فكر. ناراحت شد! انگار توقع چنين حرفي
را نداشت.
جلسه بعد رفتم برای ورزش. تا ابراهيم را ديدم خندهام گرفت! پيراهن بلند
پوشيده بود و شلوار گشاد!
به جاي ساك ورزشي لباسها را داخل کيسه پالستيكي ريخته بود! از آن
روز به بعد اينگونه به باشگاه ميآمد!
بچهها ميگفتند: بابا تو ديگه چه جور آدمي هستي؟!
ما باشگاه مييايم تا هيکل ورزشکاري پيدا کنيم. بعد هم لباس تنگ بپوشيم.
اما تو با اين هيکل قشنگ و رو فُرم، آخه اين چه لباسهائيه که ميپوشي؟!
ابراهيم به حرفهاي آنها اهميت نميداد.
💐 شهیدی ڪه ڪارنامه دخترش را امضا ڪرد 💐
🌹 زهرا صالحی دختر شهید بزرگوار سید مجتبی صالحی میگوید :
آخرین روزهای سال 62 بود ڪه خبر شهادت پدرم به ما رسید
مدتی بعد برنامه امتحانی ثلث دوم را به ما دادند و گفتند :
والدین امضاء ڪنند
آن شب با خاطری غمگین و چشمانی اشک آلود به خواب رفتم
پدرم را در خواب دیدم ڪه مثل همیشه خندان و پر نشاط بود .❤️
بعد از ڪمی صحبت به من گفت :
زهرا ، آن ڪارنامه را بیاور تا امضاء ڪنم گفتم ڪدام کارنامه ؟ گفت :
همان ڪارنامه ای ڪه امروز در مدرسه به تو دادند . ڪارنامه را آوردم
فردا صبح ڪه برای رفتن به مدرسه آماده می شدم از خواب دیشب چیزی یادم نبود . اما وقتی داشتم وسایلم را مرتب می ڪردم ناگهان چشمم به آن ڪارنامه افتاد ، باورم نمی شد . اما حقیقت داشت .
در ستون ملاحظات ڪارنامه دست خط پدرم بود ڪه با رنگ قرمز نوشته بود
((این جانب نظارت دارم ، سید مجتبی صالحی)) ...
امضاء ڪرده بود .
🌷 ڪانال در آرزوی شهادت 🌷
💟 @dararezooyeshahadat
بچه های ما توی جبهه جلوی گلوله تیکه تیکه شدن😔 مغزشون متلاشی شد😭
جلوی گلوله تیکه تیکه شدن😔
مغزشون متلاشی شد😭
دستشون از بدن جداشد
سرشون از تن جداشد
اون وقت خواهر من
چطور نمیتونی
تحمل یه چادر رو داشته باشی؟
#حجاب
#خون_شهدا
@dararezooyeshahadat
☺️ ݪبخند بزن رزمنده
☺️ ݪبخند بزن رزمنده
وقتی دید همه اتوبوس ها سرو ته ڪردند و دارند به سرعت منطقه رو ترڪ مےڪنند .
دور زد و پشت سر آنها گرفت،
آتش هر لحظه سنگین تر مےشد .
دژبانے وقتی به اولین راننده رسید در حالے ڪه جلوی او را گرفته بود.
و طناب را در دست داشت گفت :« اخوی ڪجا ؟ 🤔
گفت :« شهید دارم»
راه رو باز ڪرد و رو به دومے گفت : «شما ڪجا برادر ؟ »
او هم بلافاصله گفت « مجروح دارم »
راه رو باز ڪرد.
و رو به سومی که فوق العاده دست پاچه
بود 😥ڪرد و گفت : « شما دیگر ڪجا ؟ »
او که دیگر نمےدانست چه مےگوید و فقط برای اینڪه چیزے گفته باشد ،
با عجله گفت :مفقود الاثر دارم!😰😐
😂😂😂
#طنـز_جـبهـہ
#خاطرات_ناب
قدمتون سر چشم😍
ڪانال #در_آرزوے_شهـادت اینجاست👇🌺
@dararezooyeshahadat
🌿👈اگه افتخار شما اینه که طرف یه تیکه پارچه رو زده رو چوب و ده دقیقه وایساده....
🌿👈اگه افتخار شما اینه که طرف یه تیکه پارچه رو زده رو چوب و ده دقیقه وایساده،
🌿👈 افتخار ما اینه اون موقع که
بعد از گرفتن خرمشهر بعثی ها جنازه یه دختر ایرانی برهنه رو زدن روی تیرک ،
سه نفر شهید شدن تا تونستن پیکر اون دختر رو بیارن و خاک کنن...
🌿👈غیرت چیزیه که شماها عاجزید از درکش...
__________________
❣کانال منتظران ظهور❣👇
https://t.me/joinchat/AAAAAD01fHJaC0I-V2HVkg
‼️ اگر مثـل ابراهیم هادی هنر جذب نداریم، دیگران را هم دزد نڪنیم.
✅ خواهــر شهـیـد ابراهیـم هـادی مـی گفت :
🔺یڪـ روز موتور شوهـر خواهـرم را از جلوی منـزل مان دزدیـدند،
عـده ای دنـبال دزد دویـدند و موتـور را زدنـد زمیـن.
ابراهیـم رسیـد و دزد زخمــی شده را بلــند ڪـرد،
🔻نگـاهی به چهـره وحشـت زده اش انـداخت و به بقیـه گفت: اشتبـاه شده! برویـد.
ابراهیم دزد را برد درمانگاه و خودش پیگیـر درمان زخـمش شد.
آن بنده خـدا از رفتـار ابراهیـم خجالت زده شـد.
❓ابراهیم از زندگـی اش سـؤال ڪرد، ڪمڪش ڪرد و برایش ڪـار درست ڪـرد.
❤️طــرف نمــاز خوان شد، به جبهـــه رفت و بعـد از ابراهیـم در جبهه شهیـــد شـــد...
‼️ اگر مثـل ابراهیم هادی هنر جذب نداریم، دیگران را هم دزد نڪنیم.
#خاطرات_ناب
#شهیـد_ابراهیـم_هــادی 🕊
#دوسـت_دارم_مثــل_تــو_باشــم
🌹ڪـانال در آرزوے شهــادت🌹
@dararezooyeshahadat
👈 هر وقت ڪه مـادر واسه سـر و سامـون دادن پسـرش نقشه ای میڪشید ... ميگفت:
💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚
#دامــــــاد_حضــــــــرتــــــ_مـــــــادر...
#زندگـی_به_سبڪــ_شهـــدا
👈 هر وقت ڪه مـادر واسه سـر و سامـون دادن پسـرش نقشه ای میڪشید ... ميگفت:"بچه های مردم تیڪه پاره شدن ... افتادن گوشه ڪنار بیابونا ... اون وقت شما می گید ڪاراتو ول ڪن بیا زن بگییییر ...؟!!!" 💔
👈 با همه این اوصاف ... وقتی پیام حضرتــ امام (ره ) رو شنید ... راضـی شد و مادر و خواهرشو فرستاد برن خواستگاری ... ولی بهشون نگفته بود ڪه این خانوم همسر شهیدن ..! تجربه زندگی مشــــتــرڪو داشتم ... بعد شهادتــ همسرم ...۶ مـــاه هــر چـــــی خـواســـتـگـار اومده بود ردشون
ڪــــردم ...نـمــی خـواســـتـم قـبــول ڪنــم ...اولش ...جوابم به مصطفی هم منفی بود ...! پـیــغـام فرستاد:"امـــــــام گـفـتـن: بــا هـمـســــــــرای شُـــــــــهــدا ازدواج کـنـیــد . قـبـــول نـڪــــردم ، گـفـتـــم:"تــا ســــالگرد همسرم بـایــــد صــبــر ڪـنـیــد💔 ..."گفتش:"شــــمــاســــــیـّـدیــن ... مـیخـوام دومــــــاد حـضـــــرت زهــــــــــــرا (سلام الله عليها) بـشــــــم ... دیـگــــه حـرفــــی نـــزدم و قبول ڪردم ...💍
👈 یه ڪارت دعـوت واسه امام رضـا (عليه السلام) نوشته بود که فرستادش مشهد 💌
یه ڪـارت هم واسه امام زمان (عج) ڪه انداخت تو مسجد جمڪـران ... 💌 یه کارت هم واسه حضرت زهرا و حضرت معصومه (سلام الله عليها) بُردش قم و انداخت تو ضريح ڪـريمه اهل بيت ... 💌
👈 درست قبل عروسی ...حضرت زهرا (سلام الله علیها ) اومده بودن به خوابش به بی بی عرض کرد : "خانوم جان ...! من قصد مزاحمت واسه شما نداشتم ؛ حضـرت تو جوابش فرموده بود : چـرا بايد دعوت شما رو رد ڪنیم ...؟ چرا به عروسیتـون نیایم ؟ ڪی بهتر از شما ...؟ ببین ... همه مون اومـدیم ... شما عزیـز ما هستی مصطفـی جـان 💚💚💚
دو هفتــه بعد از عـروسیــمون هم دستـم را گذاشـت تـوی دست مـادرش و گفت : دوسـت دارم دختـر خوبـی برای مادرم باشـی و رفت جبهـه .💔
#گـر_نگاهـی_به_ما_ڪـند_زهــرا_س💚💚
👈ڪـــاری ڪــنیم ڪــه در مجالسمـــــون
ورود ممنــــوع بـــرای مادرمـــــون نداشتــــه باشیــــم .👉
✍همسر بزرگوار شهید مصطفی ردّانی پور
#خاطرات_ناب
#زندگی_به_سبک_شهدا
💟ڪــانال در آرزوے شهــــادت💟
@dararezooyeshahadat
#مناجات 🕊 #شهید_دڪتر_مصطفی_چمران 🌸
#شهید_دڪتر_مصطفی_چمران 🌸
🍂خدایا مرا به خاطر گناهانی ڪه در طول روز ؛ باهزاران قدرت عقل توجیهشان میڪنم... ببخش...🍂
@dararezooyeshahadat
🌹لبخــند بــزن رزمنــده🌹
😂عطـــر سیــاه😂
🌼شب جمعه بود بچه ها جمع شده بودن تو سنگر برای دعای ڪمیل، چراغا رو خاموش ڪردن.
حال و هوای خاصی گرفته بود،
هر ڪسی زیر لب زمزمه میڪرد و اشڪ میریخت؛
یه دفعه یڪی از بچه ها اومد گفت :
اخوی بفرما عطر بزن ، ثواب داره.
اون بنده خدا گفت:
آخه الان وقتشه؟
بزن اخوی بو بد میدی،!
امام زمان عج نمیاد تو مجلسمونا،
بزن به صورتت ڪلی هم ثواب داره.
بعدِ دعا ڪه چراغا رو روشن ڪردن،صورت همه سیاه بود.
تو عطر جوهر ریخته بود😂😂😂
بچه ها هم یه جشن پتوی مشتی براش
گرفتن...🌼
#خاطرات_طنز_شهدا
#طنز_جمعه
💠ڪـانــال در آرزوے شهـادت💠
@dararezooyeshahadat
دست نوشته شهید محسن حججی در صفحه 18 و 19
توسل به حضرت زهرا(س)
خدایا اعتراف میکنم گذشته خوبی نداشتهام؛ بندۀ خوبی برایت نبودهام؛ خیلیها مرا به چشم گناه دیدهاند، خیلیها مرا به چشم گنهکار میشناسند.
خدایا تو بیش از همه بر من آگاهی؛ خوب و بدم را میدانی و از گذشتهام باخبری.
حال که به درگاهت آمدهام، جز شرمندگی و پشیمانی چیزی ندارم.
خدایا تو را به حبیبهات فاطمه زهرا(س) قسم میدهم از گذشتهام بگذر و مرا ببخش.
خدایا اگر تو کمکم نکنی، در منجلاب گناه غرق میشوم. من به خودی خود در برابر شیطان و گناه ضعیفم، مگر اینکه تو به فریادم برسی.
خدایا من آنگونه که اولیایت، شهدایت و خوبانت بندگیات را کردند، بندۀ خوبی برایت نبودهام، اما امید به رحمتت اینگونه جسارتم بخشیده که باری دیگر به آستانت پناه برم.
خدایا دستم را بگیر و سرنوشتی برایم رقم بزن که برای خوبانت رقم زدی.
خدایا این روسیاه پرگناه را هم به خیل شهدای درگاهت راه بده تا عالمیان به رحمتت پی ببرند.
خدایا تو را به پهلوی شکستۀ فاطمه(س) قسم؛ تو را به صبر امیرالمومنین قسم؛ مرا در ایام فاطمیه بپذیر و توفیق نوکری و خادمی حضرت زینب(س) را بر من عطا کن.
خدایا تو اگر بخواهی، احدی نمیتواند مانع رفتنم بشود. ای خدای محمد، ای خدای علی، ای خدای فاطمه، ای خدای حسن و ای خدای حسین... .
تو را به این پنج نور مقدس قسم میدهم مرا از رحمتت نا امید نکن و مرا هم بپذیر... .
خدایا دیگر برای شهادتم وقتی تعیین نمیکنم، اما تمنا میکنم سرنوشتم را ختم به شهادت قرار بدهی و این روسیاه را هم روسفید قبول کنی.
16بهمن1395
(دست نوشته شهید محسن حججی در صفحه 18 و 19
🍃🍂🍃🍂🍃خاطره ای عجیب از مداحی کردن شهید ابراهیم هادی🍃🍂🍃🍂🍃
@pelakkhaki
پائیز سال۱۳۶۱ بود. بار دیگر به همراه ابراهیم عازم مناطق عملیاتی شدیم. این بار نَقل همه ی مجالس توسل های ابراهیم به حضرت زهرا علیها سلام بود. هرجا میرفتیم حرف از او بود!
خیلی از بچه ها داستان ها و حماسه آفرینی های او را در عملیات ها تعریف می کردند. همه ی آن ها با توسل به حضرت صدیقه ی طاهره علیها سلام انجام شده بود.
به منطقه ی سومار رفتیم. به هر سنگری می رفتیم از ابراهیم می خواستند که برای آن ها مداحی کند و ازحضرت زهرا علیها سلام بخواند.
شب بود. ابراهیم در جمع بچه های یکی از گردان ها شروع به مداحی کرد.صدای ابراهیم به خاطر خستگی و طولانی شدن مجالس گرفته بود!
بعد از تمام شدن مراسم، یکی دو نفر از رفقا با ابراهیم شوخی کردند و صدایش را تقلید کردند. بعد هم چیزهایی گفتند که او خیلی ناراحت شد.
آن شب قبل از خواب ابراهیم خیلی عصبانی بود و گفت: من مهم نیستم، این ها مجلس حضرت را شوخی گرفتند. برای همین دیگر مداحی نمی کنم!
هر چه می گفتم: حرف بچه ها را به دل نگیر، آقا ابراهیم تو کار خودت را بکن، امافایده ای نداشت.
آخر شب برگشتیم مقر، دوباره قسم خورد که: دیگر مداحی نمی کنم!
ساعت یک نیمه شب بود.خسته و کوفته خوابیدم.
@pelakkhaki
قبل از اذان صبح احساس کردم کسی دستم را تکان می دهد. چشمانم را به سختی باز کردم. چهره ی نورانی ابراهیم بالای سرم بود. من را صدا زد و گفت: پاشو الان موقع اذانه.
من بلند شدم. با خودم گفتم: این بابا انگار نمی دونه خستگی یعنی چی؟! البته می دانستم که او هر ساعتی بخوابد، قبل از اذان بیدار می شود و مشغول نماز.
ابراهیم دیگر بچه ها را هم صدا زد. بعد هم اذان گفت و نماز جماعت صبح را برپا کرد.
بعد از نماز و تسبیحات، ابراهیم شروع به خواندن دعا کرد. بعد هم مداحی حضرت زهرا علیها سلام!!
اشعار زیبای ابراهیم اشک چشمان همه ی بچه ها را جاری کرد. من هم که دیشب قسم خوردن ابراهیم را دیده بودم از همه بیش تر تعجب کردم! ولی چیزی نگفتم.
بعد از خوردن صبحانه به همراه بچه ها به سمت سومار برگشتیم. بین راه دائم در فکر کار های عجیب او بودم.
ابراهیم نگاه معنی داری به من کرد و گفت: می خواهی بپرسی با اینکه قسم خوردم، چرا روضه خواندم؟!
گفتم: خب آره، شما دیشب قسم خوردی که... پرید تو حرفم و گفت: چیزی که می گویم تا زنده ام جایی نقل نکن.
بعد کمی مکث کرد و ادامه داد: دیشب خواب به چشمم نمی آمد، نیمه های شب کمی خوابم برد. یکدفعه دیدم وجود مقدس حضرت صدیقه ی طاهره علیها سلام تشریف آوردند و گفتند:
نگو نمی خوانم، ما تو را دوست داریم.
هرکه گفت بخوان تو هم بخوان.💚😢
دیگر گریه امان صحبت کردن به او نمی داد. ابراهیم بعد از آن به مداحی کردن ادامه داد.
کتاب سلام بر ابراهیم – ص۱۹۰
👇👇🌷
https://telegram.me/joinchat/BsX9fjvR35pWMG3nh2Aq6A
👆👆🌷
سرکلاس استاد از دانشجویان پرسید:🤔
سرکلاس استاد از دانشجویان پرسید:🤔
این روزها شهدای زیادی رو پیدا میکنن و میارن ایران...😐🌹
به نظرنتون کارخوبیه؟؟🤔
کیا موافقن؟؟؟ ✅
کیامخالف؟؟؟؟ ❌
اکثر دانشجویان مخالف بودن!!!❌😡
بعضی ها میگفتن: کارناپسندیه....نباید بیارن...😏
بعضی ها میگفتن: ولمون نمیکنن ...گیر دادن به چهار تا استخوووون... ملت دیوونن!!"😤
بعضی ها میگفتن: آدم یاد بدبختیاش میفته!!!😰
تا اینکه استاد درس رو شروع کرد ولی خبری از برگه های امتحان جلسه ی قبل نبود...📄
همه ی سراغ برگه ها رو می گرفتند.🤔
ولی استاد جواب نمیداد...😐
یکی از دانشجویان با عصبانیت گفت:استاد برگه هامون رو چیکار کردی؟؟؟ شما مسئول برگه های ما بودی؟؟؟😡😤
استاد روی تخته ی کلاس نوشت: من مسئول برگه های شما هستم...🤔📝
استاد گفت: من برگه هاتون رو گم کردم و نمیدونم کجا گذاشتم؟🤔⁉️
همه ی دانشجویان شاکی شدن.
استاد گفت: چرا برگه هاتون رو میخواین؟⁉️⁉️
گفتند: چون واسشون زحمت کشیدیم😓
درس خوندیم📚📖🖊
هزینه دادیم 💵💶💷
زمان صرف کردیم...🕒
هر چی که دانشجویان میگفتند استاد روی تخته مینوشت...📝
استاد گفت: برگه های شما رو توی کلاس بغلی گم کردم هرکی میتونه بره پیداشون کنه؟
یکی از دانشجویان رفت و بعداز چند دقیقه با برگه ها برگشت ...📄📄📄
استاد برگه ها رو گرفت و تیکه تیکه کرد.
صدای دانشجویان بلند شد.😱😱😱
استاد گفت: الان دیگه برگه هاتون رو نمیخواین! چون تیکه تیکه شدن!😌
دانشجویان گفتن: استاد برگه ها رو میچسبونیم.
برگه ها رو به دانشجویان داد و گفت:شما از یک برگه کاغذ نتونستید بگذرید و چقدر تلاش کردید تا پیداشون کردید،
پس چطور توقع دارید مادری که بچه اش رو با دستای خودش بزرگ کرد و فرستاد جنگ؛ الان منتظره همین چهارتا استخونش نباشه!!؟؟🤔
بچه اش رو میخواد، حتی اگه خاکستر شده باشه.😔
چند دقیقه همه جا سکوت حاکم شد!
و همه ازحرفی که زده بودن پشیمون شدن!!😔😔😔
تنها کسی که موافق بود ....
فرزند شهیدی بود که سالها منتظر بابایش بود.
یارقیه بنت الحسین✋😢💔
👇👇پلاک خاکی اینجاست🌷🕊
@pelakkhaki
👆👆
جای شهید ابراهیم هادی خالی که میگفت:
فقط برای #رضای_خدا کار کنید و دنبال دیده شدن نباشید.
برادرم کمک کن مخلص باشیم.
#سلام_بر_ابراهیم
@pelakkhaki