شهید ابراهیم هادی
٭٭٭
در باشگاه كشتي بوديم. آماده ميشديم براي تمرين. ابراهيم هم وارد شد.
چند دقيقه بعد يکي ديگر از دوستان آمد.
تا وارد شد بيمقدمه گفت: ابرام جون، تيپ وهيکلت خيلي جالب شده! تو
راه كه مياومدي دو تا دختر پشــت ســرت بودند. مرتب داشتند از تو حرف
ميزدند!
بعد ادامه داد: شــلوار و پيراهن شــيك كه پوشيدي، ساک ورزشي هم که
دست گرفتي. کام ًال مشخصه ورزشکاري!
به ابراهيم نگاه كردم. رفته بود تو فكر. ناراحت شد! انگار توقع چنين حرفي
را نداشت.
جلسه بعد رفتم برای ورزش. تا ابراهيم را ديدم خندهام گرفت! پيراهن بلند
پوشيده بود و شلوار گشاد!
به جاي ساك ورزشي لباسها را داخل کيسه پالستيكي ريخته بود! از آن
روز به بعد اينگونه به باشگاه ميآمد!
بچهها ميگفتند: بابا تو ديگه چه جور آدمي هستي؟!
ما باشگاه مييايم تا هيکل ورزشکاري پيدا کنيم. بعد هم لباس تنگ بپوشيم.
اما تو با اين هيکل قشنگ و رو فُرم، آخه اين چه لباسهائيه که ميپوشي؟!
ابراهيم به حرفهاي آنها اهميت نميداد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۶ ساعت 19:15 توسط خلیلی اول
|