‍ ((حاج محمد ابراهیم همت))

مادر مي‌گفت:«آخه پاهات از بين میره. تو هم مثل بقيه كفش بپوش،‌ بعد برو دنبال دسته.»
ابراهيم چشم‌‌هاي مظلومش را پايين مي‌انداخت و مي‌گفت:«مي‌خوام براي امام حسين سينه بزنم. شما با من كاري نداشته باشين.»

@shahaaaadat
❣❣❣❣❣❣❣